جانگزای
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جانگزای . [ گ َ ] (نف مرکب ) جانگزا. زهر و امثال آن . (شرفنامه ٔمنیری ). نابودکننده ٔ روح . برابر جان فزای . کشنده . ممیت . جانگزا : چون باد دمان از پسش سوفرای همی تاخت با نیزه ٔ جانگزای . فردوسی . جهان جانگزای است و او جانفزای جهان گم کننده ست و او رهنمای . (گرشاسب نامه ). مبندید با رشک و با آز رای که این غم فزایست و آن جانگزای . (گرشاسب نامه ). شاها قوام عالم، از دست تیغ تست بر دست گیر قائمه ٔ تیغ جانگزای . سوزنی . چون تنور از نار نخوت هرزه خوار و تیزدم چون فطیر از روی فطرت بدگوار و جانگزای . خاقانی . از خاص و عام ری همه انصاف دیده ام جور من است ز آب و گل جانگزای ری . خاقانی . کز زهر جانگزای فراقش دلم بسوخت پازهر خواهم از همم سیّد همام . خاقانی . از ساغر زمانه که نوشید شربتی کان نوش جانگزای تر از سم نیامده ست . خاقانی . بیا ساقی آن شربت جانفزای بمن ده که دارم غمی جانگزای . نظامی . بسی حربه ها زد بر آن پیلپای بسی نیز قاروره ٔ جانگزای . نظامی . از او کارگرتر جهان آزمای ندیده ست بیننده ٔ جانگزای . نظامی . یار بد از مار جانگزای بتر. قاآنی . رجوع به جانگزا شود.