جا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جا. (اِ) معروف است که مکان و مقام باشد. (برهان ). محل . مَعان . مستقر. موضع: عَثار؛ جای هلاک و بدی . خُنُس ؛ جای آهوان . وَأطَه ؛ جای ژرف از آب و جای بلند و مرتفع. نَجد؛ جای بلند. مندح، معاث ؛ جای فراخ . اَذین ؛ جائی که بانگ نماز از هر جهت در آنجا شنوده شود. کَر؛ جائی که آب را در آن جمع کنند تا صاف و روشن گردد. قماءة، مقماءة؛ جائی که آفتاب نرسد. کلاء؛ جائی که باد کم گذرد. قِتل ؛ جائی که به زدن بر آنجا مردم هلاک گردد. کریص ؛ جائی که در آن پنیر سازند. ملموءة؛ جائی که در آن چیزی سازند. مسیک ؛ جائی که آب ایستد در وی، محلی که آب در آن جا گیرد. (منتهی الارب ) : ز پیران بپرسید افراسیاب که این دشت جنگ است یاجای خواب . فردوسی . سبک بر سر آبگیر گلاب بفرمودشان ساختن جای خواب . فردوسی . گذر کرد باید اَبَر هفت کوه ز دیوان به هرجا گروها گروه . فردوسی . به هرجا که در جنگ بنهند روی نمانند سنگ و نه رنگ و نه بوی . فردوسی . برای مهمی وی را بجائی فرستاده آید. (تاریخ بیهقی ). ز بهر آنکه بنمایندمان آن جای پنهانی دُمادُم شش تن آمد سوی ما پیغمبر از یزدان . ناصرخسرو. شکم هرجا و به هر چیز سیر میشود. (کلیله و دمنه ). و بر سبیل شاگردی به هرجا میرود. (کلیله و دمنه ). مرا صورتگری آموختستند قبای جان دگر جا دوختستند. نظامی . میوه فروشی که یمن جاش بود روبهکی خازن کالاش بود. نظامی . بسا جائی که محمودش بنا کرد که از رفعت همی با مه مرا کرد. نظامی . چو آوردش به سوراخی که بودش نبودش جای آن اشترچه سودش . عطار. آنکه ناگاه کسی گشت بجائی نرسید این بتمکین و بزرگی بگذشت از همه چیز. سعدی . بر همه عالم همی تابد سهیل جائی انبان میکند جائی ادیم . سعدی . چسان پرد مگس جائی که ریزد بال و پر عنقا. هاتف . ◄ کجا : عسگری شکر بود تو کو بیامی شکرم ای نموده ترش روی از جا بد این شوخی ترا؟ عسجدی (از لغت فرس ). ◄ بستر. رختخواب . جامه ٔ خواب . ◄ جرأت . توانائی : راه بنمایم ترا گر کبر بندازی ز دل جاهلان را پیش دانا جای استکبار نیست . ناصرخسرو. ◄ منزل . مأوی .حیّز. ◄ ظرف . کاسه . بشقاب : بخور آش بشکن جاش . ◄ قدر. حد. اندازه . مقام : سخن چون به تندی بجائی رسید که این ماه را سر بباید برید. فردوسی . تا آنجا که ممکن بود، شد. ♦ از جا اندر آوردن ؛ حرکت دادن : اگرمن ز جا اندر آرم سپاه ببندند بر مور و بر پشه راه . فردوسی . ♦ از جائی بجائی افتادن . ♦ از جائی بجائی رفتن ؛ تحول . تنقل . مَیز. ♦ از جائی بجائی شدن ؛ شُخوص . (دهار). انتقال . ♦ از جائی پا کشیدن ؛ بدانجا نشدن . دیگر بدانجانرفتن . ♦ از جا برآمدن ؛ بی حوصلگی کردن . (غیاث اللغات ). ♦ از جا برآوردن و درآوردن ؛ متزلزل کردن . بحرکت درآوردن از غضب و نشاط و جز آن . سراسیمه کردن . بی تاب کردن . بی قرار کردن : کوه را از جا درآرد شوخی تمثال حسن نقش شیرین را به سنگ خاره چون فرهاد بست . صائب . نباشد هیچ در یکجا قرارم عجب حسنی مرا از جا برآورد. تأثیر (از آنندراج ). ♦ از جا برجهیدن ؛ از جا برجستن . از جا برخاستن بچابکی : اگر خفته ای زود برجه ز جای اگر خود بپائی زمانی مپای . دقیقی . ♦ از جا برخاستن ؛ حرکت کردن . قیام کردن : چو برخاست از جا گو پهلوان فرامرز را گفت اندر زمان . فردوسی . ♦ از جا برداشتن ؛ چیزی را از جای خود بلند کردن، چیزی را از محلی که در آن هست برگرفتن . ۩ کسی را ترقی دادن . (غیاث اللغات ). بر قدر کسی افزودن : رفعت دنیای دون معراج پستیها بود گشت قارون هر کرا برداشت از جا آسمان . سالک یزدی (از آنندراج ). ♦ از جا بردن ؛ بنیان کن کردن . نابود ساختن .استیصال : جام مینائی می سدّ ره تنگدلی ست منه از دست که سیل غمت از جا ببرد. حافظ. اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد. حافظ. ♦ از جا جنبیدن ؛ حرکت کردن . تکان خوردن : نجنبد ز جا ای پسر چون درخت به باد سحرگاه کوه ثبیر. ناصرخسرو. اگر تیغ عالم بجنبد ز جای نبرد رگی تا نخواهد خدای . ♦ از جا درآمدن ؛ از حالت نیک بحالت بد رفتن . (غیاث اللغات ). ۩ متلاطم شدن ؛ بهم آمدن : گر آن ژرف دریا درآید ز جای ندارد در آن داوری کوه پای . نظامی . ♦ از جا دررفتن ؛ یکباره سخت خشمگین شدن . برآشفتن . از جای بشدن . ۩ بیرون آمدن استخوانی از جای طبیعی خود؛ بشدن استخوانی از تن و جای خود چنانکه استخوان ران و دست و غیره . ♦ از جا شدن ؛ خویشتن گم کردن . خود را باختن : بقبول کسان زجای مشو عندلیب سخن سرای مشو. اوحدی . ♦ از جا نرفتن ؛ ثابت ماندن . استوار ماندن : مرد ثابت قدم آن است که از جا نرود. ♦ از جای رفتن ؛ بیحوصلگی کردن و مضطرب شدن . (غیاث اللغات ). ۩ غضبناک شدن . (غیاث اللغات ). ۩ لرزیدن . لغزیدن . متزلزل شدن : سیل است آب دیده و بر هرکه بگذرد گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود. حافظ. ♦ بجا ؛ بموقع. در جای خود : بخل بجا بهمت حاتم برابر است . صائب . ۩ ثابت . باقی . موجود : آنچه بخروار ترا داده اند با تو نه خروار بجا نه قفیز. کسائی . یکایک نشانی بمن برنما اگر سر بتن خواهی و جان بجا. فردوسی . به عدل و رادی ماند بجای ملک جهان بلی و چون تو ندیده ست شاه عادل و راد. مسعودسعد. هستی حجرالاسود و کعبه علم شاه تا کعبه بجایست در آن کعبه بجائی . خاقانی . عهدیست مرا که تا بجایم عهد تو بود رفیق رایم . نظامی . ♦ بجا آوردن و بجای آوردن ؛ دریافتن . فهمیدن : اما تجلدی تمام نمود تا بجای نیاوردندکه وی از جای بشده است . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٧). مگر درویشی که بجای آورد. (گلستان ). ۩ انجام دادن ؛ ادا کردن چنانکه نماز و اعمال حج و شکر را : اگر اینکه گفتی بجای آوری هنر با زبان رهنمای آوری . فردوسی . و واقف گردان او را بدرستی اختیار کردنت در آنچه جسته ای آن را و صواب بودن به آنچه اراده کرده ای و آن را بجای آورده ای . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٤). مرا مهلت دهید تا توبه تمام بکنم و عبادت بجای آورم . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠١). و رسم جشن بجا آورد... و گفت این آئین بجا بماند. (نوروزنامه ). بجا آور ای خام شکر خدای که چون ما نه ای خام بر دست و پای . سعدی . دیدی که وفا بجا نیاوردی رفتی و خلاف دوستی کردی . سعدی . کی این شکر نعمت بجا آورم و گر پای گردد بخدمت سرم . سعدی . ورنه سزاوار خداوندیش کس نتواند که بجا آورد. سعدی . سپاس نعمت حق بجای آوردم . (گلستان ). وعده خلاف کردی و شرط وفا بجا نیاوردی .(گلستان ). چرا خدمتی نکردی و شرط ادب بجا نیاوردی . (گلستان ). ♦ بجا ماندن ؛ برجا ماندن . باقی ماندن : ... و گقت این آئین بجا بماند. (نوروزنامه ). ♦ بجائی رسیدن ؛ مقام یافتن . ارتقاء. بمقصود رسیدن : توقع مدار ای پسر گر کسی که بی سعی هرگز بجائی رسی . سعدی . چو دید آنکه کارش بجائی رسید کز او شاه را دولت آسوده دید. سعدی . ♦ بجای ِ ؛ در حق ِ. درباره ٔ : نه ساز داد که از بهر خویش سازم ملک نه خواسته که بجای شما کنم احسان . فرخی . بدان کرامت کآنجا بجای او کردی سزد که شکر تو گوید بصد هزار زبان . فرخی . بد کردم که بجای تو جفا کردم نه نکو کردم دانی که خطا کردم . منوچهری . اگر خواهی که رنج تو بجای مردمان ضایع نشود بجای خویش ضایع مکن . (قابوسنامه ). بجای خویش بد کردی چه بد کردی کرا شائی چه مر خود را نشایستی . ناصرخسرو. تو چه دانی که من از وفا چه نمودم بجای تو علم اﷲ که جان من چه کشید از جفای تو. خاقانی . چه کرده ام بجای تو که نیستم سزای تو نه از هوای دلبران بری شدم برای تو. خاقانی . آنکه آن بد بجای خود میکرد خویشتن را دعای بد میکرد. نظامی . نکوئی با بدان کردن چنانست که بد کردن بجای نیک مردان . سعدی . پدر بجای پسر هرگز این کرم نکند که دست جود تو با خاندان آدم کرد. سعدی . ۩ بموقع. مناسب : گفت بر من ترا گمان بد است گر عذابت کنم بجای خود است . نظامی . ۩ عوض . بدل . ازاء : همان که درمان باشد بجای درد شود و باز درد همان کز نخست درمان بود. رودکی . بجای مشک نبویند هیچکس سرگین بجای باز ندارند هیچ کس ورکاک . ابوالعباس ربنجنی . همیشه کفش و پیش را کفیده بینم من بجای کفش و پیش دل کفیده بایستی . معروفی . فردا نروم جز به مرادت بجای سه بوسه بدهم شش . خفاف . فرزند شایسته ٔ خوارزمشاه را بجای پدر خوارزمشاهی داده بخوارزم فرستد. (تاریخ بیهقی ). رضای تو طلبم تا رضای من طلبند بجای تو فلک پیر، دولت برنا. سوزنی . هست بجای تحف طبعمن در، شبه و سیم، سرب، زر، خزف . سوزنی . تا ترا جای شد ای سرو روان در دل من هیچکس می نپسندد که بجای تو بود. سعدی . ♦ بجای گذاشتن ؛ چیزی را که همراه است عمداً یا سهواً و یا اجباراً ترک کردن و با خود نبردن : قرةالعین مرا عمداً بجا بگذاشتند. یا خود آنان از ره دیگر مگر بازآمدند. کمال اسماعیل . رجوع به جاماندن شود. ♦ برجا، برجای ؛ باقی . موجود : پادشاهان ما را آنانکه گذشته اند ایزدشان بیامرزاد و آنچه برجایند باقی داراد. (تاریخ بیهقی ). تقدم هست یزدان را چو بر آحاد واحد را زمان حاصل مکان باطل حدث لازم قدم بر جا. ناصرخسرو. و آن باغ که در او تخم انگور بکشتند هنوز برجاست . (نوروزنامه ). نبینی زآنهمه یک خشت برپای ثنای عنصری مانده ست برجای . نظامی . هزار دشمنی افتد میان بدگویان میان عاشق و معشوق دوستی برجاست . سعدی . مادام که این یکی برجاست آن دگر برپاست . (گلستان ). شادتر گردم چو دلبر میکند با من عتیب زانکه باشد دوستی برجای تا باشد عتاب . ابن یمین . ۩ ثابت . ساکن : هر روز منزلی ببری زین ره هرچند کارمیده و برجائی . ناصرخسرو. اکنونیان روان و تو برجائی زیرا که نیست جسم تو اکنونی . ناصرخسرو. ۩ بر جای خود؛ بموقع. مناسب : گر از رزمگه کاهل آیند پیش بود حمله هاشان نه برجای خویش . اسدی . گفتم سخن تو هست برجای ای آینه روی آهنین پای . نظامی . ۩ بجای . بعوض . بدل : دارو که پس از هلاک باشد برجای حریر خاک باشد. امیرخسرو دهلوی . رجوع به جای ... شود. ♦ برجا داشتن ؛ : من چون آن را بدیدم روح از تن من بشد و لرزه بر من افتاد اما خود را بمردی برجا داشتم . (مجمل التواریخ ). ♦ پابرجا ؛ ثابت . استوار : تا بدانی که بدل نقطه ٔ پابرجا بود همچو پرگار بگردید به سر باز آمد. سعدی . ۩ متین ؛ باعزم . آنکه هوی و هوس در او نباشد : چنین جوان که توئی برقعی فروآویز وگرنه دل برود پیر پای برجارا. سعدی . رجوع به پابرجا و پای برجا شود. ♦ جا آمدن حال ؛ به شدن . بهبود یافتن . ♦ جا آمدن حواس ؛ افاقه . بهوش آمدن . ♦ جا آمدن دل ؛ آرامش یافتن . مطمئن شدن . ♦ جا آوردن ؛ شناختن . دریافتن .فهمیدن . رجوع به بجا آوردن .... شود. ♦ جا انداختن ؛ رختخواب گستردن : جای مرا بیندازید؛رختخواب مرا بگسترانید. رختخواب مرا پهن کنید. رجوع به همین عنوان شود. ♦ جابجا افتادن ؛ فی الفور افتادن . درحال افتادن . رجوع به همین عنوان شود. ♦ جابجا مردن ؛ فی الحال مردن . فی الفور مردن . درحال، مردن . ♦ جادار؛ ظرفی که مظروف بسیار تواند داشت . ♦ جا زدن ؛ چیز بدی را بجای چیزی خوب بفریب بکسی دادن یافروختن . رجوع به همین عنوان شود. ♦ جا کردن ؛ گنجاندن . درشدن : بگذار خودم را جا کنم ببین با تو چها کنم . ♦ جا گرم کردن ؛ در جائی مستقرشدن . در جائی ساکن گردیدن و بدان الفت گرفتن . ♦ جا ماندن ؛ فراموش شدن چیزی از کسی . بجای ماندن چیزی از کسی عمداً یا سهواً. رجوع به بجای گذاشتن شود. ♦ جا نیاوردن ؛ نشناختن . نادریافتن . نفهمیدن . ♦ جای آن است ؛ سزاوار است . درخور است . می زیبد : میش با گرگ ز عدل تو همی آب خورد. جای آن است که خوانند ترا نوشروان . معزی . ♦ چه جای ِ ؛ نه چنین . نه آن چنین : چو با عامه نشینی مسخ گردی چه جای مسخ بلکه نسخ گردی . شبستری . ♦ درجا زدن ؛ پاها را بنوبت چپ و راست بزمین کوبیدن بدون راه رفتن چنانکه سربازان را مشق دهند. ۩ کار عبث کردن . کار بی فائده کردن . ۩ در یک شغل باقی بودن و ترقی نکردن . ۩ زمان و عمر را بیهوده و به بطالت گذراندن . ♦ در جای ْ سرد شدن ؛ در حال ْ مردن . فی الفور مردن . رجوع به درجای مردن شود. ♦ درجای ْ مردن ؛ فی الفور مردن . برجای خود درحال گذشتن . موت مُذعِف . ♦ سرجاش نشاندن ؛ کسی را یا کسانی را یا او را یا آنان را با قولی یا فعلی حد و مرتبه ٔ او یا آنان را نمودن که سپس تخطی نکنند. ♦ هرجائی ؛ هرزه . آنکه در هر زمان پیش کسی یا جائی باشد. آنکه هر زمان دل در یکی بندد : طبع تو سیر آمد از من جای دیگر دل نهاد من کرا جویم که چون تو طبع هرجائیم نیست . سعدی . ۩ زن هر جائی . روسبی . بدکاره . رجوع به هرجائی شود. ♦ هیچ جا ؛ هیچ مکان . هیچ منزل . هیچ وقت ؛ هیچ زمان : و در آن طاعت بهیچ جا خجلت را بخویشتن راه ندهند. (تاریخ بیهقی ). ♦ یک جا ؛ یک باره . یک مرتبه . تماماً. ♦ امثال : تا شب نروی روز بجائی نرسی . نظیر: تروم العز ثم تنام لیلا. و رجوع به از تو حرکت از خدا برکت شود. جا تر است بچه نیست . نظیر: مرغ از قفس پریده است : چشم چو بگشود در آن دامنه دید که جا تر بود و بچه نه . ایرج میرزا. جای ارزن نیست ؛ همه ٔ مجلس یا محل انباشته از مردم است : کس از مرد در شهر و از زن نماند در آن بتکده جای ارزن نماند. سعدی . جای دزدزده یاراه دزدزده تا چهل روز ایمن است ؛ فعلا بیم خطری نیست . جای سوزن انداختن نیست ؛ گربه را مجال گذر نیست . مجلس یا مکان انباشته است . رجوع به جای ارزن نیست شود. جای شکرش باقیست ؛ باید سپاس داشت که از این سخت تر و بدتر نشده است . ولی این تعبیر بیشتر بطنزی آمیخته بمزاح، در خلاف این معنی گفته میشود. جای شیران شغالان لانه دارند ؛ بدان جای نیکان را گرفته اند. نظیر: بجای شمع کافوری چراغ نفت میسوزد. جای گنج ویرانه است . رجوع به گنج در ویرانه است شود. جای مهر گذاشتن را باقی نهاده ؛ جای مهر گذاشتن مکانی است که مأموم در صف جماعت شانه یا مهر یا سبحه در آن میگذارد تا پی انجام حاجت برود و برگردد. و این مثل کنایه است از بهانه ٔ کوچکی برای تجدید دعوی . جائی بنشین که برنخیزانندت ؛ حد خود را بشناس . از حد خود بیجا برتری مجوی . جائی رفت که عرب نی انداخت ؛ به آنجا رفت که بازگشتی برای او نیست : تا باد صبا پرده ز رخسار وی انداخت دل رفت بجائی که عرب رفت ونی انداخت ؛ به آنجا رفت که بازگشتن برای او نیست . جائی که بود گردی امید سواری هست (از خاک وجود من شاید که گلی روید...). ابن یمین دوم ؟ نظیر: البعرة تدل علی البعیر و القدم یدل علی المسیر. جائی که راز گویند گوش مدارید . (منسوب به انوشیروان ). جائی که شتر بود به یک غاز خر قیمت واقعی ندارد. نظیر: جائی که عقاب پر بریزد از پشه ٔ لاغری چه خیزد. جائی که چو زن شود همی مرد آنجا مرد است ابوالفضائل . (از کلیله و دمنه ). جائی که میوه نیست چغندر سلطان المرکبات است ؛ در نبودن راجح مرجوح مطلوب است . نظیر: دستت که نمی رسد به بی بی دریاب کنیز مطبخی را. جائی نمیخوابد که آب زیرش برود ؛ او را نتوان فریفت . هرکسی جائی دارد ؛ مرتبه ٔ هرکس باید محفوظ بماند. حد هرکس معین است . همه جا خوب و بد هست . همیشه خوب و بد باهم میباشند. نظیر: ما من عزة الا و الی جنبها عرة. رجوع به گنج و مار... شود.