جخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جخ . [ ج َخ خ ] (ع ص ) گول . (منتهی الارب ) (آنندراج ). بیخرد گول درشت . (از ذیل اقرب الموارد). جُخ . (از شرح قاموس ). ◄ پرخور. (لسان از ذیل اقرب الموارد). بسیارخور. ◄ گران جان . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). مرد گران کندرو. (از ذیل اقرب الموارد). الوخم الثقیل الفدم . (ذیل اقرب الموارد). ناخوش گران . (شرح قاموس ). ◄ بسیارخواب . (لسان از ذیل اقرب الموارد). ◄ درمانده در سخن . (از ذیل اقرب الموارد). هلباجه . (ذیل اقرب الموارد). ◄ (مص ) از جایی بجایی شدن . (از منتهی الارب ) (ذیل اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (قطر المحیط) (شرح قاموس ). ◄ بلند کردن شکم را و گشاده داشتن هر دو بازو را در سجده . (از منتهی الارب ) (از قطر المحیط): جخ المصلی فی صلاته ؛ رفع بطنه و فتح عضدیه من جنبیه فی السجود. (لسان از ذیل اقرب الموارد) (شرح قاموس ). ◄ برانگیختن خاک را به پای . (از منتهی الارب ) (از قطر المحیط) (ذیل اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). بباد دادن خاک را از پای خود. (از شرح قاموس ). ◄ انداختن کمیز را. (از منتهی الارب )(از قطر المحیط) (از ذیل اقرب الموارد). انداختن و سر دادن بول . (از شرح قاموس ). ◄ دراز کشیدن با تمکن و استرخاء. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط) (از ناظم الاطباء). به پهلو خوابیدن در حال دست یافتن و سست بودن . (از شرح قاموس ). ◄ جماع کردن با جاریه ٔ خود. (از منتهی الارب ) (از قطر المحیط) (از ذیل اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). نزدیکی کردن با کنیزک . (از شرح قاموس ).
جخ . [ ج َ ] (ص ) جنگجوی ستیزه کار را گویند. (برهان ).جنگجو. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). ◄ (اِ) ستیزه . (انجمن آرای ناصری ). ستیز. (آنندراج ). ♦ جخ جخی : فلانی جخ جخی است ؛ مراد از آن جنگی است . ◄ (فعل امر) امر به این معنی هم هست یعنی جنگ کن و ستیزه نمای . (برهان ).
جخ . [ ج َ ] (ع ص ) مانند بخ است وزناً و معناً. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از شرح قاموس ). بمعنای بخ است که در مقام استحسان و خوش آیند گفته شود. (از قطر المحیط).