جخج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جخج . [ ج َ ] (اِ) جخچ . جانوری است از جنس شپّره به بزرگی غلیواج و بر سر دوش ناخنهادارد و خود را سرنگون از درخت آویزد و فضله و سرگین خود را خورد. (برهان ) (از انجمن آرا). نام جانوری است مانند شپره که بکلانی غلیواژ باشد و خود را سرنگون از دندان بیاویزد، گویند که سرگین خود را بخورد و خرپیوار نیز نامند. (از فرهنگ جهانگیری ) : ز جغد و بوم بصد بار شوم تر صد بار ولی بطعمه و پیمانه جخج و کون همای . سوزنی (از جهانگیری ). ◄ علتی را نیز گویند که مانند بادنجان از گلو و گردن مردم برمی آید و درد نمیکند. (برهان ) (از جهانگیری ). تخمه باشد که در گلو آید. و خرک نیز گویند. (لغت فرس از حاشیه ٔ برهان چ معین ). جخش . (حاشیه ٔ برهان ) : از گردن او جخج درآویخته گوئی خیکی است پر از باد درآویخته از بار. لبیبی (از اسدی ) (از جهانگیری ). تقویم به فرتان [ شاید: بفرغانه ] چنان خوار امسال چون جخج به خمناوز و چون فنج به خالنگ . قریعالدهر. ای جهان را غم و اندیشه و رنج کان ادبار و نحوست را گنج ناخوشانید که بر حنجره جخج ناگشاینده چو از همدان فنج . سوزنی (از جهانگیری ).
جخج . [ ج َ ] (اِخ ) از شعرای باستانی . رجوع به ابوالمظفر جمح یا جخج شود.