جدا فکندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جدا فکندن . [ ج ُ ف ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دور کردن . جدایی انداختن : اگر خزان نه رسول فراق بود چرا هزار عاشق چون من جدا فکند از یار. فرخی . رجوع به جدا افکندن شود.
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جدا فکندن . [ ج ُ ف ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دور کردن . جدایی انداختن : اگر خزان نه رسول فراق بود چرا هزار عاشق چون من جدا فکند از یار. فرخی . رجوع به جدا افکندن شود.