جدا ماندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جدا ماندن . [ ج ُ دَ ] (مص مرکب ) دور ماندن . تنهاماندن : کجا ماند از تو جدا بیژنا بدو بر چه بد ساخت اهریمنا. فردوسی . اگر از خانه و از اهل جدا ماندم جفت گشتستم با حکمت لقمانی . ناصرخسرو. چون یقینی که همه از تو جدا خواهد ماند زو هم امروز بپرهیز و همیدار جداش . ناصرخسرو. با تو قرب قاب قوسین آنگه افتد عشق را کز صفات خود ببعدالمشرقین مانی جدا. خاقانی . مرا ز فرقت پیوستگان چنان روزیست که بس نماند که مانم ز سایه نیزجدا. خاقانی . در چه طلسم است که ما مانده ایم با تو بهم از تو جدا مانده ایم . عطار. شنیدم که دارای فرخ تبار ز لشکر جدا ماند روز شکار. سعدی . تو در لهو و تماشائی کجا بر من ببخشائی نبخشاید مگر یاری که ازیاری جدا ماند. سعدی .