جدال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جدال . [ ج ِ ] (ع مص ) خصومت کردن باکسی . (منتهی الارب ) (از آنندراج ). سخت خصومت کردن . (از اقرب الموارد). با کسی واکاویدن بخصومت . (تاج المصادر بیهقی ). پیکار. نبرد. رزم . جنگ . نزاع . مناقشه و خصومت . (ناظم الاطباء). جنگ و خصومت کردن . (غیاث اللغات ). سختی در مخاصمت . گفتگو بر سبیل منازعت و مغالبت . خصام . داوری . جدل . مجادله . در عربی مرادف قتال است که از کشش و کوشش با کسی کاویدن بدشمنی و دشمنی کردن باشد. (برهان ) : کنون که نام کنه بر دلم بتپید چنان کجادل بددل تپد بروز جدال . آغاجی (لغتنامه ٔ اسدی ص ١١٦). ◄ گفتگو. بحث . خلاف، چنانکه در عقیده ٔ تاریخی یا علمی . (یادداشت مؤلف ). در اصطلاح عبارت است از نزاعی که به اظهار مذاهب و تبیین آنها مربوط باشد. (از تعریفات جرجانی ) : الحج اشهر معلومات فمن فرض فیهن الحج فلا رفث و لا فسوق و لا جدال فی الحج . (قرآن ١٩٧/٢). و جادلهم بالتی هی احسن . (قرآن ١٢٥/١٦). قالوا یا نوح قد جادلتنا فاکثرت َ جدالنا فأتِنا بما تعِدنا اِن کنت من الصادقین . (قرآن ٣٢/١١). ◄ در اصطلاح فقهی، یکی از اعمالی که بر شخص محرم ممنوع است و آن گفتن «لا واﷲ و بلی واﷲ» باشد. (شرایع الاسلام باب الحج ). صاحب مسالک آرد: این تفسیری است که حضرت صادق و کاظم (ع ) درباره ٔ جدال کرده اند و صاحب شرائع هم آن را اختیار کرده است . (حاشیه ٔ شرایع، باب حج ). بیستم از محرمات احرام، جدال است و مراد به آنچه فرموده اند گفتن «لا واﷲ وبلی واﷲ است ». و ظاهراین است که جدال، مجادله و معارضه و گفتگوئیست در امری که یکی اثبات و دیگری نفی کند، پس در مقام نفی مطلبی که طرف اثبات کند قسم یاد کند و بگوید: «لا واﷲ». یا در مقام اثبات مطلبی که طرف نفی نماید قسم یاد کند و بگوید «بلی واﷲ». (از مناسک فیض قمی ) : از پس آن کس که تو خواهی برو نیست مرا با تو جدال و مقال . ناصرخسرو. ... در هم افتادیم و داد فسق و جدال بدادیم . (گلستان ). ♦ بی جدال ؛ بی گفتگو. بی بحث . بی مجادله : اسب آزت سوی بدبختی برد زین ز بخت بد فرو نه بیجدال . ناصرخسرو. ♦ جنگ و جدال ؛ زد و خورد. کشمکش .
جدال . [ ج َ ] (اِ) به لغت اهل مغرب غوره ٔ خرما را گویند، یعنی خرمای سبز و نارس . (برهان ). غوره های خرما. (آنندراج ). خاره ٔ خرما. (مهذب الاسماء). در لغت نجد غوره ٔ خرما که سبز و مدورشده و نرسیده باشد. (از اقرب الموارد) : و سارت الی یبرین َ خمساً فاصبحت ْ یخِرّ علی ایدی السقاة جدالها. (از اقرب الموارد). واحد آن جدالة است . (از اقرب الموارد). ◄ سفالهای سخت شده . ◄ زمینهای سخت . (آنندراج ).
جدال . [ ج ُ ] (اِخ ) شهری است به موصل . (منتهی الارب ). قریه ٔ بزرگ معموری است که بر تل بلندی در دومنزلی موصل قرار دارد. مردم آنجا نصرانی اند و در سر راه کاروانها است و کاروانسرای آبادی در نزدیکی آن وجود دارد و من [ یاقوت ] آن را بارها دیده ام و در شعر قدیم نام آن آمده است : ایاجبلی سنجار هلا دفقتما برکنیکما انف الزبیدی اجمعا لعمرک ما جأت زبید لهجرة و لکنها جاءَت ارامل جوعا و تبکی علی ارض الحجاز و قد رأت جرائب خمساً من جُدال فاربعا. (از معجم البلدان ).