جد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جد. [ ج ُدد ] (اِخ ) نام آبی است در جزیرة : اء تعرف من اسماء بالجد ردّها محیلاً و نؤیاً حارساً قدتهدّما. أخطل (از معجم البلدان ).
جد. [ ج ِدد ] (ع مص ) کوشیدن در کاری . (منتهی الارب ) (آنندراج ). کوشش در کار را میگویند. (شرح قاموس ). کوشیدن . (مصادر زوزنی ). فعالیت کردن . سعی کردن : نگاه باید کرد که چون مرد شهم و کافی بود و همه جد محض . (تاریخ بیهقی ص ٣٩١). مردیها و جدهای وی را اندازه نبود. (تاریخ بیهقی ). موشان در بریدن شاخها جد بلیغ مینمایند. (کلیله و دمنه ). در دفع عنصر و کفایت کار او بر آن موجب که شرح داده آمده است جد بلیغ بجای آورد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٤٠). جد ایشان در عصبیت و طاعت تاش زیادت شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٥٩). ♦ اراده ٔ جدی ؛ مقابل اراده ٔ استعمالی . و آن این است که متکلم لفظی را در معنای خود بکار برد وهمان را نیز اراده کند و مورد حکم قرار دهد. در مثل اگر لفظ عامی متکلم در کلام خود بکار برد ممکن است تمام معنای عام را که مورد استعمال بوده مورد حکم قرار داد و ممکن است بر عام تخصیص وارد ساخت و بعض افراد عام را از تحت حکم خارج کرد. در هر دو صورت لفظ عام در تمام معنای خود استعمال شده با این تفاوت که درصورت اول متکلم همان مستعمل فیه را به طور جد مورد حکم قرار داده است که در این مورد اراده ٔ وی نسبت به تمام معنای مستعمل فیه جدی میباشد و اراده ٔ او را اراده ٔ جدی گویند و در صورت دوم برای تأسیس قاعده ای بصورت ظاهر لفظ عام در تمام معنا استعمال شده لیکن در واقع اراده ٔ جدی وی فقط به آن قسمتی که پس از تخصیص تحت عام باقیمانده تعلق گرفته و آن را مورد حکم قرارداده است که در این مورد اراده ٔ استعمالی بتمام معنی عام تعلق گرفته ولی اراده ٔ جدی فقط به آنچه پس از تخصیص تحت عام باقیمانده تعلق گرفته است . رجوع به کتابهای علم اصول فقه مبحث عام و خاص شود. ♦ بجد ؛ جدی . جداً. از روی جد : عاشقم بر لطف و بر قهرش بجد ای عجب من عاشق این هر دو ضد. (مثنوی ). رجوع به جد و جداً شود. ♦ بجدتر ؛ با کوشش و سعی بیشتر : بخوارزم بازآمد و کارهای رفتن بجدتر پیش گرفت . (تاریخ بیهقی ص ٦٩٨). ♦ جد و جهد ؛ کوشیدن و فعالیت کردن : آنچه شرط شده بر من از این بیعت از وفا و دوستی و نصیحت و پیروی و فرمان بری و همراهی و جد و جهدعهد خداست . (تاریخ بیهقی ص ٣١٧). وامی است بزرگ شکر او بر تو بگذار بجد و جهد وامش را. ناصرخسرو. اصحاب سلطان ... بتدریج و ترتیب و جد و جهد آن درجات یافته اند. (کلیله و دمنه ). آن مرائی در صلوة و در صیام مینماید جد و جهدی بس تمام . (مثنوی ). ◄ درستی در کار. (منتهی الارب ). ضد هزل . (آنندراج ). ضد هزل و بیهوده گفتن است . یعنی درست و راست گفتن . (شرح قاموس ) (از آنندراج ). مقابل هزل . سخن گفتن به حقیقت . (المصادر زوزنی ) : گاه نظم و گاه نثر و گاه مدح و گاه هجو روز جد و روز هزل و روز کلک و روز دن . منوچهری . گفت سخن تو جداست همه نه شماتت و هزل و مصلحت ما نگاهداری بجان وسر ما که بی حشمت بگوئی . (تاریخ بیهقی ص ٤٧٦). همه جدبودی بی هزل . (منتخب قابوسنامه ص ٤٥). هزل تعلیم است آن را جد شنو تو مشو بر ظاهر هزلش گرو. (مثنوی ). از یکی رو ضد و یک رو متحد از یکی رو هزل و از یک روی جد. (مثنوی ). بمزاحت نگفتم این گفتار هزل بگذار و جد از او بردار. سعدی . ◄ در اصطلاح، آن است که از لفظ معنای حقیقی و مجازی اراده شود و آن ضد هزل است . (تعریفات جرجانی ). و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون ذیل کلمه ٔ هزل شود. ◄ شتابی و عجلت . (منتهی الارب ) (آنندراج ). عجله . (اقرب الموارد) (قطر المحیط). ◄ محقق مبالغ در آن . و از این معنی است : عذاب جِدّ؛ یعنی عذاب محقق مبالغ در آن . (از اقرب الموارد).امر نیک راست و درست . (منتهی الارب ). و گویند هو محسن جِدّاً؛ یُراد به المبالغة. و فی هذا خطر جد؛ اَی عظیم جداً. و عالم جد؛ یعنی بنهایت رسیده در علم . و قولهم اجدک لاتفعل کذا؛ یعنی تو را سوگند بحقیقت تست مکن چنین . و این آنگاه راست آید که جیم را کسره خوانند و اگر بفتح جیم گویند سوگند ببخت باشد. و اگر واوآرند و گویند و جدک، جیم مفتوح باشد نه مکسور. و این کلمه پیوسته به اضافت آید و بس و نصب آن بر حذف یاء است و نزد ابوعمرو بر مصدریه یعنی مالک اجدا منک . (از منتهی الارب ). ♦ فلان عالم جدٌ عالم ٌ؛ یعنی متناهی در علم و رسیده به نهایت است . (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) کناره ٔ نهر. (منتهی الارب ).
جد. [ ج ُدد ] (اِخ ) نام آبی است در سرزمین بنی عبس . اخضربن هبیرةبن عمروبن ضرار بر بنی عبس وارد شد و او را از آب منع کردند و وی این ابیات را گفت : اِذا ناقة شدّت برحل و نمرق لمدحة عبسی ّ فآبت و کلت ْ وجدنا بنی عبس خلا اسم ابیهم قبیلة سوء حیث سارت و حلت ْ و ما امرت بالخیر عمرة طلقت رضاع و لا صامت و لاهی صلت ْ فلو انها کانت لِقاحی اثیرة لقد نهلت ْ من ماء جد و علّت ْ. (از معجم البلدان ).