جذب کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جذب کردن . [ ج َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کشیدن . بسوی خود کشیدن . (ناظم الاطباء). در خویشتن چیدن . (تاج المصادر بیهقی ). التسقی ؛ خون و مانند آن در خویشتن چیدن . (تاج المصادر بیهقی ) : از بس که کند جذب رطوبت خطرش نیست گر ساغر چینی ز هوا بر حجر آید. عرفی شیرازی (ارمغان آصفی ). رجوع به جذب شود.
فرهنگ طیفی واژهدان
بهسوی خود کشاندن (کشیدن)، کشیدن، جلب کردن جذابیت داشتن، دل ربودن مجذوب ساختن، اغوا کردن، وسوسه کردن، انگیختن چیزخور کردن، طلسم کردن، تله گذاشتن، فریب دادن، بهدام انداختن دعوت کردن، پذیرا شدن
هضم کردن، مکیدن، بلعیدن، قورت دادن، خوردن، نوشیدن استنشاق کردن، نفس کشیدن درون خود حل کردن، حل کردن، مصرف کردن استخدام کردن، گماشتن
واژگان فارسی سره واژهدان
کشیدن، درکشیدن، پذیرفتن