جراحت کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جراحت کردن . [ ج ِ ح َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) به جراحت رساندن . زخم را جراحت گردانیدن : صبا از چین زلف او مگر سوی چمن آمد که بوی مشک زخم لاله و گل را جراحت کرد. سلیم طهرانی (از ارمغان آصفی ). ◄ زخم کردن . ریش برداشتن . مجروح کردن : دل جراحت کرد آن زلفین و چون زلفینش را بر جراحت برنهی راحت پدید آرد خدای . منوچهری . امیر خشتی بینداخت و بر سینه ٔ شیر زد چنانکه جراحتی قوی کرد. (تاریخ بیهقی ). غمزه ٔ شوقت جراحت میکند. خسرو (از آنندراج ).