جراف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جراف . [ ج ُ / ج ِ ] (ع ص، اِ) نوعی از پیمانه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (آنندراج ) : کیل عداء بالجراف القنقل من صبرة مثل الکثیب الاهیل . راجز (از اقرب الموارد). جِراف . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ مرد بسیارخوار که همه ٔ طعام را خورد. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). آن که همه ٔ طعام را بخورد. (از اقرب الموارد) : فشحا حجافله جراف هبلع. جریر (از اقرب الموارد). ◄ مرد بسیارجماع شادمان . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). مرد بسیارنکاح بانشاط. (از ذیل اقرب الموارد). النحکة النشیط. (ذیل اقرب الموارد) : یا شَب ﱡ ویلک ما لاقت فتاتکم و المنقری جراف غیر عنین . جریر(از ذیل اقرب الموارد). ◄ مطلق سیل که همه چیز را برد. (آنندراج ). سیلاب که هرچه پیش آید ببرد. (مهذب الاسماء): سیل جراف ؛ سیل که همه چیز را برد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ◄ سیف جراف ؛ شمشیر که همه چیز را برکند. (از ذیل اقرب بالموارد).
جراف . [ ج َرْ را ] (ع ص ) مردی که همه ٔ طعام را خورد. (آنندراج ). ◄ سخت جرف و بسیارجرف . (از اقرب الموارد).
جراف . [ ج ِ ] (ع اِ) نوعی پیمانه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). جُراف . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).