جسم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جسم . [ ج ِ ] (ع اِ) مأخوذ از تازی، تن و بدن و برموده و پرموته . و هر چیزی که دارای ماده باشد. (ناظم الاطباء). اسم عام است از هر چیزی که طول و عرض و عمق دارد و در جسم و جِرم فرق نیست مگر آنکه استعمال جسم در چیزهای کثیف است و استعمال جِرم در چیزهای لطیف و این هم کلیه نیست . (غیاث اللغات ) : نبینم همی جنبش جان بجسم نباشد مگر فیلسوفی طلسم . فردوسی . بچشم اندرم دید از رون تست بجسم اندرم جنبش از سون تست . عنصری . ای نهاده بر میان فرق جان خویشتن جسم ما زنده بجان و جان تو زنده بتن . منوچهری . و تنی است که آنرا جسم گویند. (تاریخ بیهقی ص ١٠٠). اکنونیان روان و تو برجایی زیرا که نیست جسم تو اکنونی . ناصرخسرو. خردرا اولین موجود دان پس نفس و جسم آنگه نبات و گونه گون حیوان و آنگه جانور گویا. ناصرخسرو. اسم تو ز حد و رسم بیزار ذات تو ز نوع و جسم برتر. ناصرخسرو. ور جسم تو از نفس بدین صنعت محکم ماننده ٔ قصری شده پرنور و مقمر. ناصرخسرو. بینند جسم را و نبینند روح را. سوزنی . از جسم بهترین حرکاتی صلوة بین از نفس بهترین سکناتی صیام دان . خاقانی . از دریغ آنکه روح و جسم او از هم گسست چارارکان را دگر با هم نخواهی یافتن . خاقانی . بلک آنچنان شده ز ضعیفی که بگذرد در چشم سوزنی بمثل جسم لاغرش . خاقانی . تا کی ز مختصرنظری جسم و جان نهی این از فروغ آتش آن از نمای خاک . خاقانی . و جسم هوا را... به مرکز ثری فرستاد. (از سندبادنامه ). جسمت را پاکتر از جان کنی چونکه چهل روز بزندان کنی . نظامی . نظیف جوهر و جانی غریب قامت و شکلی لطیف جامه و جسمی بدیع صورت و خویی . سعدی . تا شود جسم فربهی لاغر لاغری مرده باشد از سختی . سعدی . آن نبیذ اندر آن قدح که بوصف جان در جسم و نار در نور است . ؟ چو من بگذرم زین جهان خراب بشویید جسم مرا با شراب . ؟
جسم . [ ج ِ ] (ع اِ) تن و اعضاء از مردم و از دیگر انواع بزرگ خلقت . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). تن . (مهذب الاسماء نسخه ٔ خطی ) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ). تن آدمی . (دهار). تن . بدن . (فرهنگ فارسی معین ). قالب . کالبد. پیکر. (یادداشت مؤلف ). ج، اَجسام، جُسوم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ج، اَجسام، اَجْسُم، جُسوم . (اقرب الموارد). ابوالبقا گوید: اجزاء جسم به تجزیه و قسمت شدن از جسم بودن خارج نمیشود، بعکس شخص که با تجزیه شدن از مصداق شخص بودن می افتد. (از اقرب الموارد). ◄ (اصطلاح کلام ) در عرف متکلمین، آنچه عرض و طول و عمق دارد و گویند چیزی مرکب از دو جزء و یا از بیشتر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). هر چیزی که دارای ماده باشد. هر چیزی که دارای دو جزء و یا زیاده تر بود. (ناظم الاطباء). نزد معتزله، مجتمعی از جواهر بطول و عرض و عمق . (از یادداشت مؤلف ). در اصطلاح متکلمان، چیزی است که دارای حیز باشد و قبول انقسام در یک جهت یا بیشتر نماید، بنابراین حداقل جسم باید از دو ذره (جوهر فرد) ترکیب یافته باشد و این عقیده ٔ برخی از اشاعره است و قاضی گوید هر یک از دو جوهر فرد جسم باشد نه مجموع دو جوهر فرد و بر این گفته استدلالی دارد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). و برای تفصیل بیشتر به کتاب فوق رجوع شود. نزد متکلمان، چیزیست مرکب از دو جزء و یا بیشتر. (بحرالجواهر). ◄ (اصطلاح فلسفه ) چیزی که مرکب بود از ماده و صورت آنرا جسم خوانند. (از اساس الاقتباس ص ٣٨). چیزی که دارای ماده باشد و فضایی را اشغال کند. هر چیز که دارای طول و عرض و عمق باشد و بتوان آنرا با حواس پنجگانه درک کرد. (فرهنگ فارسی معین ). مقدار صاحب ابعاد طول و عرض و عمق . (از مفاتیح العلوم ). جوهری است که ابعاد سه گانه (طول و عرض و عمق ) را بپذیرد و گویند: جسم ترکیب یافته است از جوهر. (از تعریفات جرجانی ). آن چیز که یافته شود به بسودن و قائم بود به تن خویش، و جایگاه خویش پر کرده دارد و چیزی دیگر از آنکه ماننده ٔ او بود با وی در جایگاه او نتواند بودن . (از التفهیم ). موجودی که مرکب از هیولا و صورت باشد. (از نفائس الفنون ). آن بود که آنراطول و عرض و عمق بوده یعنی درازی و پهنای و ژرفا. (از جهان دانش ). صاحب دستورالعلما آرد: جسم چیزی است که ابعاد سه گانه ٔ طول و عرض و عمق را قابل باشد یعنی تقسیم در جهات طول و عرض و عمق را قبول دارد. پس اگر قبول کننده ٔ انقسام جوهر باشد جسم طبیعی و اگر جوهرنباشد جسم تعلیمی است . بدین قرار لفظ «جسم » به اشتراک معنوی بر جسم طبیعی و جسم تعلیمی اطلاق شود و برخی از حکماء را عقیده بر آن است که اشتراک لفظی است و لفظ «جسم » برای هر یک جداگانه وضع شده است و بیشتر بر آنند که لفظ «جسم » تنها برای جسم طبیعی وضع شده و حقیقت در آن است و اطلاق آن بر جسم تعلیمی بمجاز است و دلیل بر آن اینکه متبادر از لفظ «جسم » جسم طبیعی است نه جسم تعلیمی و تبادر از امارات حقیقت باشد. و تعریف جسم طبیعی به این تعبیر که : جوهریست که ابعاد سه گانه را بپذیرد، مبتنی بر عقیده ٔ حکما و معتزله است و بعقیده ٔ اشاعره جسم جوهری باشد که قبول انقسام نماید. (از دستورالعلماء ج ١ ص ٤٠٠). ◄ نزداهل هیأت، جسم امتدادی است در سه جهت . (بحر الجواهر). جوهری مرکب از حال و محل . (از یادداشت مؤلف ).