جسک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جسک . [ ج َ ] (اِ) رنج و بلا. (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). محنت و رنج و بلا. (برهان ). در اوستا یَسْک َ، بمعنی ناخوشی . (از حاشیه ٔ برهان معین ). درد و رنج و بلا. (غیاث اللغات ). آفت . محن . (یادداشت مؤلف ). جَسَک . (ناظم الاطباء) : رافضی را بماند در گردن جکجک مرگ و جسک جان کندن . سنائی . از ره مرگ و جسک ماده و نر آرزومند مرگ یکدیگر. سنائی . گر بخواهم از کسی یک مشت نسک مر مرا گوید خمش کن مرگ و جسک . مولوی . کیمیای مرگ و جسک است آن صفت مرگ گردد زآن حیاتت عاقبت . مولوی . مرگ و جسک ای اهل انکار و نفاق عاقبت خواهد بدن این اتفاق . مولوی . ورای پرده یکی دیو زشت سر برکرد بگفتمش که توئی مرگ و جسک گفت آری . مولوی . ♦ مرگ و جسک ؛ نفرینی است . (یادداشت مؤلف ) : مرگ و جسک ای اهل انکار و نفاق عاقبت خواهد بدن این اتفاق . مولوی .
جسک . [ ج َ س َ ] (اِ) همان جَسْک بمعنای درد و رنج وبلا است . (از ناظم الاطباء). رجوع به این کلمه شود.