جمع
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جمع. [ ج َ ] (ع اِ) رستاخیز. قیامت . (منتهی الارب ). ♦ یوم الجمع ؛ روز قیامت . (از اقرب الموارد). ♦ یوم ُ جمع ؛ روز عرفه . (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ♦ ایام جمع ؛ ایام مِنی ̍. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).مزدلفه . (منتهی الارب ). ◄ دقل و آن بدترین نوع خرماست . (اقرب الموارد). نخل بسیاربار یا نوعی از خرمای بلایه یا درخت خرما وقتی که از خسته برآید و هنوز دریافت نشود که از کدام اقسام است . ◄ صمغ سرخ . (منتهی الارب ). ◄ جمعیت . (فرهنگ فارسی معین ). گروه مردم . ج، جموع . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ انجمن . ◄ مجمع. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ شیر هر ماده شتر و گوسپند که پستان او را بسته باشند. ضد فواق که شیر باهل غبر مصروره است . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ همه . (اقرب الموارد). ◄ (اصطلاح ریاضی ) یکی از چهار عمل اصلی و آن افزودن دو یا چند عدد است بیکدیگر، مثلاً: ١٤=٣+٦+٥ . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ کلمه ای که بر دو ببالا دلالت کند و علامات آن از اینقرار است : الف - نشانه های فارسی : ها (دستها، کتابها)، َان (اسبان، مردان ) ب - نشانه های مأخوذ از تازی : َات (استخراجات، محسوسات، حبسیات )، َون (ریاضیون، طبیعیون، حواریون )، َین (معلمین، مؤمنین، متفکرین ). (از فرهنگ فارسی معین ).
جمع. [ ج َ ] (ع مص ) گرد کردن . (فرهنگ فارسی معین ). گرد آوردن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ضم ّ و تألیف کردن . (اقرب الموارد). فراهم کردن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ اسم واحد را جمع کردن . (منتهی الارب ). ◄ جوان گردیدن : جمعت الجاریة الثیاب ؛ جوان گردید، و این کنایه است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ زفاف کردن . (منتهی الارب ). ◄ جوش آمدن . (ذیل اقرب الموارد از زمخشری ): جمعت القِدْر؛ غلّت . (اقرب الموارد).
جمع. [ ج ِ ] (ع اِ) دوشیزه . ◄ همه . (منتهی الارب ). رجوع به جُمْع شود.