جمیز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جمیز. [ ج َ ] (ع ص ) رجل جمیزالفؤاد؛ مرد تیزخاطر. (منتهی الارب ).
جمیز. [ ج َ ] (اِ) نوعی از انجیر است و برگ آن ببرگ درخت توت می ماند و آنرا بعربی تین الاحمق خوانند. (برهان ).
جمیز. [ ج ُم ْ م َ ] (ع اِ) انجیر تر و آن شیرین و اقسام می باشد. (منتهی الارب ). چیزی است شبیه به انجیر. واحد آن جمیزة. (اقرب الموارد). ♦ تین الجمیز ؛ خرمایی است دارای بندهای دراز که آنرا زبیب کنند. (ذیل اقرب الموارد از ابوحنیفه ). رجوع به ماده ٔقبل شود.