جمیع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جَ) [ ع. ] (ق.) همگی، همگان.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جَ) [ ع. ] (ق.) همگی، همگان.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جمیع. [ ج َ ] (ع ص، اِ) گردآمده و یک جاشده . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ضد متفرق . (اقرب الموارد). ◄ لشکر. ◄ قبیله ٔ گردآمده . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ جماعت مردم . (اقرب الموارد). گروه مردم . (منتهی الارب ). ◄ همه . همگی . همگان . (فرهنگ فارسی معین ). برای تأکید گویند: جاؤوا جمیعهم ؛ کما یقال عامتهم ؛ یعنی همه . ◄ شیر هر ناقه و گوسفند که پستانش بسته باشند. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ رجل جمیع؛ مرد یک سال جوانی رسیده و ریش برآورده . (منتهی الارب ).