جنایت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جِ یَ) [ ع. ] (مص ل.) گناه کردن. ج. جنایات.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جِ یَ) [ ع. ] (مص ل.) گناه کردن. ج. جنایات.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جنایت . [ ج ِ ی َ ] (از ع، اِ) گناه . ◄ (مص ) گناه کردن . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ چیدن میوه از درخت . (کشاف اصطلاحات الفنون ) (ربنجنی ). بکسر جیم و تخفیف نون، در اصل چیدن میوه از درخت باشد ونقل به ایجاد و احداث شر و سپس بخود شر وز آن پس بفعل حرام شده است چنانچه در کتاب المغرب اشاره بدین معنی نموده است . و در خزانه گفته که جنایت هر فعلی باشد که آنرا منع کرده باشند و متضمن زیانی نیز باشد و جنایت یا نسبت به عِرْض و ناموس است و آن عبارتست ازقذف یا ناسزا گفتن و یا غیبت کردن و یا جنایت نسبت بمال است و آن عبارتست از غصب یا دزدی یا خیانت و یاجنایت نسبت بنفس است و آن عبارتست از کشتن و دار آویختن و خبه کردن و به آتش سوزاندن و یا جنایت نسبت به اطراف بدن باشد و آن عبارتست از بریدن و شکستن و شکافتن سر و بیرون آوردن چشم . و برخی دیگر گفته اند جنایت اسم است هر فعل حرام را شرعاً ولی در عرف فقهاء جنایت را اختصاص داده اند به آنچه نسبت به اطراف و اعضاء بدن یا نسبت بنفس باشد. این بود خلاصه ٔ آنچه در جامعالرموز و بیرجندی راجع بجنایت نوشته است . (کشاف اصطلاحات الفنون ) (تعریفات ). ◄ (اصطلاح حقوق جزا) یکی از اقسام چهارگانه ٔ جرم است و مجازات آن اعدام یا حبس مؤبد یا حبس موقت با اعمال شاقه یا حبس مجرد یا تبعید یا محرومیت از حقوق اجتماعی است . رجوع به مجموعه ٔ قانون اساسی ص ١١٥ و رجوع به جنحه شود. ♦ جنایت پیشگی ؛ عمل جنایت پیشه . ♦ جنایت پیشه ؛ جنایتکار. ♦ جنایت ستان ؛ گیرنده ٔ جنایت : تربتش از دیده جنایت ستان غربتش از مکه جبایت ستان . نظامی . ♦ جنایت شعار ؛ جنایت پیشه . ♦ جنایت کار؛ جانی . گناهکار. ♦ جنایت کاری ؛ گناهکاری . ♦ جنایت کردن ؛ گناه کردن . و رجوع به جنایة شود.
مترادف و متضاد واژهدان
بزه، جرم، خلاف، گناه آدمکشی، جنحه، قتل
واژگان فارسی سره واژهدان
گناه، تبهکاری، بزهکاری، آدم کشی