جنوب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(جَ یا جُ) [ ع. ] (اِ.) یکی از چهار جهت اصلی که مقابل شمال است.<br>
فرهنگ فارسی معین
(جَ یا جُ) [ ع. ] (اِ.) یکی از چهار جهت اصلی که مقابل شمال است.
(جُ) [ ع. ] (ص. اِ.) جِ جنب. ۱- پهلوها، کنارها. ۲- جهتها و نواحی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جنوب . [ ج َ ] (ع اِ) طرف جنوب، یکی از چهار جهت اصلی در برابر شمال . (اقرب الموارد). چهار جهت اصلی عبارتند از: شمال، جنوب، مشرق، مغرب، و آنرا بپارسی او اخشتر و نسا گویند. (ناظم الاطباء). ◄ بادی است برابر باد شمال . (از اقرب الموارد). باد دست راست و مهب آن از مطلع سهیل تا مطلع ثریاست . ج، جنائب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). باد قبله . (زمخشری ). باد که در برابر شمال جهد. ج، اَجْنُب، جنایب . (مهذب الاسماء) : رود بحکم وی اندر فلک مدار و مسیر وزد به امر وی اندر هوا جنوب و شمال . مسعودسعد. ◄ نیم روز. (التنبیه و الاشراف چ لیدن ص ٣١) (مفاتیح ).
جنوب . [ ج ُ ] (ع مص ) از دست راست وزیدن باد. (منتهی الارب ). ◄ بادجنوب آمدن . (المصادر). ◄ باد جنوب وزیدن بر قوم و هلاک کردن . (منتهی الارب ): جُنِبوا جنوباً؛ باد جنوب وزید بر آنان و هلاک کرد آنان را. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ دورشدن . (المصادر زوزنی ). ◄ دردمندپهلو شدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). مبتلی به بیماری ذات الجنب گردیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) در تداول بمعنی جَنوب، یکی از جهات اربع.
جنوب . [ ج ُ ] (ع اِ) ج ِ جَنْب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). پهلوها. رجوع به جَنْب شود.
مترادف و متضاد واژهدان
قبله، نیمروز جهات، نواحی پهلوها، کنارها (متضاد: شمال)
واژگان فارسی سره واژهدان
نیمروز، نسا، پایین دست، اواخشتر، اخشتر
واژگان قرآن
تَتَجافى جُنُوبُهُمْ «جنوب» جمع «جنب» به معناى پهلو است.(37)