جهانتاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جهانتاب . [ ج َ ] (نف مرکب ) جهان تابنده . نوردهنده بجهان . فروغ بخشنده : مگْزین در دونان چو بود صدر قناعت منگر مه نخشب چو بود ماه جهانتاب . خاقانی . چو در آب جام جهانتاب دید ز یک شربتش خلق سیراب دید. نظامی . ◄ کنایه از خورشید. (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) : نیای خویشتن را دید در خواب که گفت ای تازه خورشید جهانتاب . نظامی . ◄ ماه پنجم است از ماههای ملکی . (برهان ) (انجمن آرای ناصری ).