جواب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جواب . [ ج َ ] (ع اِ) پاسخ . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ج، اجوبة، جَوَبات . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). هرچه در رد سؤال یا دعاء یا دعوی یا خطاب یا رساله یا اعتراض و امثال اینها باشد جواب گفته میشود زیرا که سخن بوسیله ٔ آن بریده و منقطع میگردد. (از اقرب الموارد). تلخ، ارجمند، ناطق، خشک، ناف سوز از صفات اوست و با لفظ در لب شکستن و دادن و گفتن و کردن و گرفتن و آمدن مستعمل . (آنندراج ). ♦ جواب دادن ؛ جواب کردن . جواب گفتن . ♦ جواب گو ؛ جواب گوینده . رجوع به این کلمات در ردیف خود شود. ♦ حاضرجواب ؛ کسی که بدون تأمل هر چیز را جواب مناسب گوید. که مطلقاً بهر چیز بدون تأمل جواب دهد : تأمل کنان در خطا و صواب به از ژاژخایان حاضرجواب . سعدی . گفتیم در خیال رخت رفت خواب ما آیینه دید آن بت حاضرجواب ما. ؟ (ازصبح گلشن ص ٦١١). ♦ شیرین جواب ؛ که پاسخ شیرین و مطبوع گوید : کمال حسن رویت را مخالف نیست جز خویت دریغا آن لب شیرین اگر شیرین جوابستی . سعدی . ♦ امثال : جواب ابلهان خاموشی است : پس خموشی به دهد او را ثبوت پس جواب ابلهان باشد سکوت . مولوی . جواب ناخدا با ناخدا توپ است در دریا . ؟ جواب است ای برادر این نه جنگ است . نظامی . جواب ترکی به ترکی ؛ جواب زور را زور میدهد. جواب کهتر بر مهتر بود . شیخ ابوسعید. جواب های هوی است .
جواب . [ ج َوْ وا ] (ع ص )مبالغه ٔ جائب . (از اقرب الموارد). بسیار رونده : رجل جواب لیل ؛ مردی که همه شب راه رود. (منتهی الارب ).
جواب . [ ج َ بِن ْ ] (ع اِ) حوضهای بزرگ . (آنندراج ). در اصل جوابی بوده، جمع جابیة. (غیاث اللغات از منتخب ). رجوع به جابیه شود.