جواز دادن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جواز دادن . [ ج َدَ ] (مص مرکب ) رخصت دادن . اجازه دادن : کسی کو بشهر محبت نیاید بده سوی دشت عداوت جوازش . ناصرخسرو. خواستم کز ولایت قهرش بروم جان ْ مرا نداد جواز. مسعودسعد. رجوع به جواز شود.
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جواز دادن . [ ج َدَ ] (مص مرکب ) رخصت دادن . اجازه دادن : کسی کو بشهر محبت نیاید بده سوی دشت عداوت جوازش . ناصرخسرو. خواستم کز ولایت قهرش بروم جان ْ مرا نداد جواز. مسعودسعد. رجوع به جواز شود.