جواز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جواز. [ ج َ ] (ع اِ)روا. ◄ تساهل . (منتهی الارب ). امکان و تساهل . (اقرب الموارد). ◄ آب که مواشی و زراعت را دهند. (منتهی الارب ). آبی که داده شده است بمال از چارپایان . (برهان ). ◄ چک مسافران که از سلطان گیرند تا کسی در راه متعرض نشود. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). گذرنامه . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ) (مهذب الاسماء). کارنامه . ◄ پروانه . پاسپورت . (فرهنگ فارسی معین ). تذکره و آن در زمان مأمون الرشید در خراسان معمول گردید. (کامل ابن اثیر ج ٦ ص ٩٣). ◄ خط و دستک راه . (برهان ). ♦ جواز عبور ؛ پروانه ٔ گذشتن از جایی و داخل شدن در جایی . (فرهنگ فارسی معین ). اجازه نامه . جواز مدرسی . جواز عمامه . ◄ (مص ) گذشتن از جای و پس افکندن آن را برفتن از وی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رفتن و گذشتن . (حاشیه ٔ برهان ). ◄ سپری کردن . ◄ روا بودن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ روا شدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). مجاز گردیدن . (اقرب الموارد). ◄ روان شدن . ◄ روا دیدن . رخصت دادن . اجازه دادن . (فرهنگ فارسی معین ) (برهان ). ◄ آب دادن . (منتهی الارب ). آب دادن ستور و کشتزار. ◄ (اِمص ) روانی . ◄ خلاص . (برهان ). ◄ سوغ . اذن . حل . ◄ روایی . رخصت و اجازت . (برهان ). ◄ (اصطلاح شرعی ) روا بودن .مباح بودن . مساوی بودن ترک یا فعل چیزی از نظر شرع .
جواز. [ ج َوْ وا ] (ع ص ) کوزه فروش . (منتهی الارب ).
جواز. [ ج ُ ] (ع اِ) تشنگی . (منتهی الارب ).