جوانمرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جوانمرد. [ ج َ م َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بهی بخش بوکان شهرستان مهاباد. کوهستانی و معتدل است . ٦٩٥ تن سکنه دارد. آب آن از زرینه رود و محصول آن غلات، چغندر، توتون، حبوبات . شغل اهالی زراعت و گله داری است و صنایع دستی زنان جاجیم بافی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٤).
جوانمرد. [ ج َ م َ ] (ص مرکب ) کنایه از کریم و سخی و بخشنده . (برهان ). سمح . (دهار). جواد. (مهذب الاسماء). بامروّت . صاحب فتوت . فتی ̍. راد. حلیم . (آنندراج ). فیاض . (صراح ). دهشکار. فایض . باذل . دست ودل باز : جوانمرد و آزاده و خوبروی جهانجوی و فرزانه و چربگوی . فردوسی . که توران شد آن ناجوانمرد مرد نگه کن که با شاه ایران چه کرد. فردوسی . هرگاه که فضای دل یعنی گشادگی دل فراخ باشد مردم جوانمرد باشند و هرگاه که تنگ باشد بخیل باشند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). برای مذکر و مؤنث هر دو آید، در منتهی الارب آمده : کرمة؛ بکسر، زن جوانمرد : چرا که خواجه بخیل و زنش جوانمرد است زنی چگونه زنی سیم ساعد و لنبه . عماره .