جوهری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جوهری . [ ج َ هََ ] (اِخ ) محمدباقر، هروی الاصل قزوینی المسکن . شاعر معروف بجوهری صاحب کتاب مقبل فارسی موسوم به طوفان البکاء که در اواخر قرن اخیر در ایران مخصوصاً بین طبقه ٔ عوام بسیار معروف بوده و چندین مرتبه بچاپ رسیده است . وی در حدودسنه ٔ یکهزارودویست وچهل واندی هَ .ق . در اصفهان وفات یافت و در همانجا مدفون شد. (وفیات معاصرین، محمد قزوینی از مجله ٔ یادگار سال ٣ شماره ٔ ٤). جوهری مؤلف طوفان البکاء بسال ١٢٥٢ یا یکهزارودویست وچهل واندی هَ .ق . در اصفهان درگذشت، در گورستان آب پخشان از توابع بیدآباد بخاک سپرده شد. (ریحانة الادب ج ١ ص ٢٨٦).
جوهری . [ ج َ / جُو هََ ] (ص نسبی ) منسوب است به جوهر. هر چیز جوهردار و صاحب جوهر. (برهان ). ◄ گوهرفروش . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (مهذب الاسماء). جواهرفروش . (برهان ) : شرم آید از بضاعت بی قیمتم ولیک در شهر آبگینه فروشست و جوهری . سعدی . شیراز معدن لب لعل است و کان حسن من جوهری ّ مفلس از اینرو مشوشم . حافظ. ◄ گوهرساز. (اقرب الموارد). ♦ امثال : جوهری که آب مروارید در چشمش فرودآمده باشد آب مروارید کجا بیند ؟ (از آنندراج ). ◄ در مقابل عَرَضی و عارضی . (اقرب الموارد). ذاتی : گر جوهریت بودی آن روی خوب و صورت آن نیکویی نگشتی هرگز بدل بزشتی . ناصرخسرو. سروری چون عارضی باشد نباشد پایدار پای دارد سروری بر تو چو باشدجوهری . سوزنی .
جوهری . [ ج َ هََ ] (اِخ ) علی بن جعدبن عبید، مکنی به ابوالحسن . از مشاهیر محدثان بغداد است که از سفیان ثوری و مالک بن انس و غیره حدیث شنید و بخاری و احمد و دیگر مشایخ وقت از وی حدیث نقل کنند. وی در رجب سال ٢٣٠ هَ .ق . در ٩٦ یا ٩٧ سالگی درگذشت . رجوع به تاریخ بغداد ج ١١ ص ٣٦٠ و ریحانةالادب ج ١ ص ٢٨٩ شود.