جگرگوشه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
جگرگوشه . [ ج ِ گ َ ش َ / ش ِ ] (اِ مرکب ) پاره ای از جگر باشد. ◄ کنایه از فرزند هم باشد. (برهان ) : آن جگرگوشه همان شد که من اول گفتم که چو شوید لبش از شیر جگرخواره شود. کمال خجندی (از آنندراج ). تا عالمیان بدانند که چون با جگرگوشه و قرةالعین مدارا و محابا نمی فرماید با هیچ اجنبی رفق نخواهد رفت . (سندبادنامه ص ٢٠٤). میخورد خون دلم مردمک دیده سزاست که چرا دل بجگرگوشه ٔ مردم دادم . حافظ. پدر که چون تو جگرگوشه از خدا میخواست خبر نداشت که دیگر چه فتنه میزاید. سعدی . رجوع به جگربند شود. ◄ زاویةالکبد. (دهار). زایدة الکبد. (دهار) (مهذب الاسماء).