حافظ | اشعار منتسب | شماره ۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
صراحی دگر بارم از دست برد به من باز بنمود میدستبرد هزار آفرین بر میسرخ باد که از روی ما رنگ زردی ببرد بنازیم دستی که انگور چید مریزاد پایی که در هم فشرد برو زاهدا خورده بر ما مگیر که کار خدایی نه کاریست خرد مرا از ازل عشق شد سرنوشت قضای نوشته نشاید سترد مزن دم ز حکمت که در وقت مرگ ارسطو دهد جان، چو بیچاره کرد مکش رنج بیهوده خرسند باش قناعت کن ار نیست اطلس چو برد چنان زندگانی کن اندر جهان که چون مرده باشی نگویند مرد شود مست وحدت زجام الست هر آن کاو چو حافظ میصاف خورد