حافظ | اشعار منتسب | شماره ۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من و صلاح و سلامت کس این گمان نبرد که کس به رند خرابات ظن آن نبرد من این مرقع دیرینه بهر آن دارم که زیر خرقه کشم میکسی گمان نبرد مباش غره به علم و عمل، فقیه! مدام که هیچکس ز قضای خدای جان نبرد اگر چه دیده پاسبان توای دل به هوش باش که نقد تو پاسبان نبرد سخن به نزد سخندان ادا مکن حافظ که تحفه کس در و گوهر به بحر و کان نبرد