حالق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(لِ) [ ع. ] (اِفا.) ماده و دوایی که زایل کننده و سترندة موی باشد مانند زرنیخ و نوره و سفید آب و خاکستر و غیره، حلاق.<br>
فرهنگ فارسی معین
(لِ) [ ع. ] (اِفا.) ماده و دوایی که زایل کننده و سترنده موی باشد مانند زرنیخ و نوره و سفید آب و خاکستر و غیره، حلاق.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
حالق . [ ل ِ ] (ع ص، اِ) نعت فاعلی از حلق . سترنده ٔ موی . سرتراش . آرایشگر سر و صورت . سلمانی . ج، حَلَقة. ◄ پر و مملو. ◄ بَدْیُمْن . (منتهی الارب ). مشئوم . ◄ پستان پرشیر. ج، حُلَّق، حوالق . (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ). ◄ تاک بررفته بردرخت . ◄ کوه بلند. (منتهی الارب ). جبل مرتفع. جای بلند: جاء من حالق ؛ ای من مکان مشرف . لاتفعل کذا امک حالق ؛ نفرینی است ؛ یعنی چنین مکن مادرت تراگم کناد، و در گم شدن تو موی سر برکناد و بستراد.