حبض
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حبض . [ ح َ ] (ع مص ) حبض به وتر؛ کشیدن چله ٔ کمان را و گذاشتن تا آواز کند. (از منتهی الارب ). ◄ حبض سهم ؛ افتادن تیر پیش اندازنده . (منتهی الارب ). ◄ تیر در پیش تیرانداز افتیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). تیر در پیش تیرانداز افتادن . (مهذب الاسماء).
حبض . [ ح َ ] (ع مص ) بمردن . ◄ باطل شدن حق . (منتهی الارب ) (زوزنی ). حق کسی کم شدن و باطل شدن . (مهذب الاسماء). حق کسی باطل شدن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ خلاف گمان خیر مردم برآمدن . ◄ کم و ناقص گردیدن قوم . ◄ طپیدن دل و قرار گرفتن آن . یقال : القلب یحبض ؛ ای یضرب ضرباً شدیداً ثم یسکن . (منتهی الارب ).
حبض . [ ح َ ] (ع اِ) ضربان شدیدرگ . ◄ آواز پست و ضعیف . (منتهی الارب ).