حبل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حبل . [ ح َ ] (اِخ ) موضعی است در کنار شاطی فیض به بصره . (معجم البلدان ). موضعی است به بصره، به رأس میدان زیاد شهرت دارد. و بعضی گفته اند حبل و رأس میدان زیاد دو موضعند. (تاج العروس ).
حبل . [ ح َ ] (ع اِ) رسن . (دهار) (معجم البلدان ). طناب . ریسمان . آنچه به آن بندند. بند : چو کشتیی که حبل او ز دم او شراع اوسرون او قفای او. منوچهری . آل رسول خدای حبل خدایست گرش بگیری ز چاه جهل برآئی . ناصرخسرو. حبل ایزد حیدر است او را بگیر وز فلان و بوفلان بگسل حبال . ناصرخسرو. گه حبل بگردن بر، مانند شتربان گه بار به پشت اندر، ماننده ٔ استر. ناصرخسرو. برکشم مرترا بحبل خدای بثریا ز چاه سیصد باز. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ٢٠٤). کی بدترین حبائل شیطان کند طلب آنکس که با حمایل سلطان بود برش . خاقانی . بر زمین آمد آنچنان حبلی هر کدوئی بشکل چون طبلی . نظامی . دلوچی و حبل چی و چرخ چی این مثالی بس رکیک است ای غوی . مولوی . گفت یارب بیش از این خواهم مدد تا ببندمشان بحبل من مسد. مولوی . پای داری چون کنی خود را تولنگ دست داری چون کنی پنهان تو حبل . مولوی . بحبل ستایش فرا چه مشو چو حاتم اصم باش و غیبت شنو. سعدی . کله دلو کرد آن پسندیده کیش چوحبل اندرآن بست دستار خویش . سعدی . ◄ حبلک علی غاربک ؛ صیغه ٔ طلاق بود در قدیم . مثل اینکه درفارسی در غیر مورد طلاق گفته میشود: افسارت بگردنت . یعنی امر و کار تو با تو. ج، حبال، حبول، احبل، احبال . ◄ ریگ توده ٔ دراز کشیده . آن ریگ که بر زمین چون رسنی بود. (آنندراج ). ◄ عهد. (ترجمان جرجانی ). پیمان . (معجم البلدان ). ◄ زینهار. امان . (معجم البلدان ). ذمة. ◄ گرانی بلا. سختی . ج، حبول، حبال . ◄ پیوستگی . وصال . ضد هجر. ◄ کتف یا آن نشیب میان گردن و سر کتف که براماند یا پئی که میان گردن و دوش باشد. ◄ نامه . کتاب . ◄ رگ . حبل الورید، رگی است در گردن . پی . ◄ رگی در ذراع . و فی المثل : هو علی حبل ذرایحک ؛ ای فی القرب منک . ◄ استادنگاه اسپان رها، پیش از دوانیدن . ◄ درخت انگور. (آنندراج ). حبل . ◄ وسیله . راه . ◄ رباط. ◄ الرمل المستطیل . (معجم البلدان ).
حبل . [ ح َ ] (ع مص ) بار گرفتن . آبستن شدن . (دهار) (زوزنی ). باروری . حمل . آبستنی . (دهار) (تاج المصادر بیهقی ). رجوع به ج ٢ تذکره ٔ ضریر انطاکی از صص ١٤٥ - ١٤٩ شود. ◄ گرفتن شکار را به دام . دام فروکردن . (تاج المصادر بیهقی ). دام گرفتن . (دهار). ◄ گستردن دام برای صید. ◄ به رسن بستن . ◄ حبل کاذب . هُوَسک . رجاء.