واژه جو

حجیز

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

حجیز. [ ح ِ ] (اِخ ) مماله ٔ حجاز. رجوع بحجاز شود : چنین داد پاسخ که اندر حجیز ورا دزد برده ست بی مر جهیز. فردوسی . بهند آمدم بعد از آن رستخیز وز آنجا براه یمن تا حجیز. سعدی . تا خود کجا رسد بقیامت نماز من من روی در تو و همه کس روی درحجیز. سعدی . شاهدان میکنند خانه ٔزهد مطربان میزنند راه حجیز. سعدی .

معنی حجیز | واژه جو