حذور
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حذور. [ ح َ ] (ع ص ) سخت پرهیزنده . بسیار حذرکننده . عظیم پرهیزنده . نهایت آژیر.ترسنده . (دهار). ترسناک . (غیاث ). حذیر : بودم حذور همچو غرابی برای آنک همچون غراب جای گرفتم در این غراب . مسعودسعد. حشمتت را نخیز باز حریص دشمنت را گریز زاغ حذور. مسعودسعد. زاغ حذور رواح در سلسله ٔ کافور ریاح صباح آویخت . (مقامات حمیدی ). سینه را پا ساخت میرفت آن حذور از مقام باخطر تا بحر نور. مولوی .