حرش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حرش . [ ح ُ ] (ع ص، اِ) ج ِ حَرش، به معنی زبر: دراهم حرش ؛ درهمهای نوین تازه سکه خورده ٔ زبر. (معجم البلدان ).
حرش . [ ح َ ] (ع اِ) نشان . ◄ جماعت . ج، حراش . (منتهی الارب ). ◄ (ص ) زبر. درشت .
حرش . [ ] (اِخ ) این صورت در مجمل التواریخ و القصص چ تهران ص ٤٧٩ آمده است و دانسته نیست کجاست و آنرا با ظفار و عمان و حضرموت و عدن و صنعا می آورد. بعید نیست که جرش با جیم تحتانی باشد.