حساب کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حساب کردن . [ ح ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) محاسبت حساب : آنگهت ای پسر ندارد سود با تن خویش کرد جنگ و حساب . ناصرخسرو. با تن خود حساب خویش بکن گر مقری به روز حشر و حساب . ناصرخسرو. گهی که جرم مرا پیش تو حساب کنند تو رشحه ای ز کرمهای بی حساب بریز. خاقانی . منکه خاقانیم حساب جهان جو بجو کرده ام به دست خرد. خاقانی . حسابی کرد با خود کاین جوانمرد که زد بر گرد من چون چرخ ناورد. نظامی . کنون کرد باید عمل را حساب نه وقتی که منشور گردد کتاب . سعدی (بوستان ). چو دی رفت و فردا نیاید بدست حساب از همین یک نفس کن که هست . سعدی (بوستان ). تو حساب خویشتن کن نه حساب خلق سعدی که بضاعت قیامت عمل تباه داری . سعدی . و همه وقت خواب نکند و حساب نفس خود کند. (مجالس سعدی ). ◄ کنایت از بررسی کردن . مطالعه و دقت کردن . ◄ اعتبار کردن . فرض کردن : خال سیاه را ز چه رو نافه نشمرد چشم ترا هر آنکه به آهو کند حساب . طغرا (از آنندراج ).