حساب گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حساب گرفتن . [ ح ِ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) حساب کردن . شماره ٔ چیزی را از بر نگاه داشتن برای پاسخ گفتن : عقد زلفت گرفتم از سر زلف چند گیرم حساب نامعدود. کمال خجندی (از آنندراج ). روزی که حساب کشتگان گیرد خاقانی را در آن حسیبش بین . خاقانی . آخر چه حساب گیرد انگشت کو را ز میان فروگذارد. ؟ ◄ مقایسه کردن : گرفتم حساب جمالش به ماه رخ او ز صد مه فزون آمده است . کمال خجندی (از آنندراج ). ◄ معتبر داشتن : ناز تحویل کند آنکه به عاشق شب و روز چه حسابست که هرگزنگرفتش بحساب . تأثیر (از آنندراج ). آنقدرها که سپرده است به خود خصم دغل غیر خود را عجبی نیست نگیرد به حساب . تأثیر (از آنندراج ). ◄ کنایت از حساب بردن از کسی . ترسیدن . حساب برگرفتن . عبرت گرفتن : خرد ز پیری من کی حساب برگیرد که با چو تو صنمی طفل عشق میبازم . حافظ. حسابی برگرفت از راه تدبیر نبود آگه ز بازیهای تقدیر. نظامی . روزی به صدر کعبه مربعنشین شویم گیری اگر حساب کلوخی ز خشت ما. سنجر کاشی . از آن زمان همه عالم حساب میگیرند که در قلمرو انصاف خودحسابانیم . صائب .