حسو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حسو. [ ح َ س ُوو ] (ع ص ) مرد بسیارآشام .
حسو. [ ح َ س ُوو / ح َس ْوْ ] (ع اِ) آشامیدنی . (دهّار). هر چیز رقیق که توان آشامید. حریره . آنچه از شوربا و جز آن که اندک اندک آشامند. (غیاث اللغات ). طعامی که از آرد و آب و روغن پزند و گاهی بدان شیرینی نیز کنند : حسو نعره میزد که بغرا کجاست که کشتند مسکین کاچی چو ماست . بسحاق اطعمه . واینکه صاحب برهان گوید: «آش اماج را گویند»، ظاهراًغلط است بدلیل بیت بسحاق اطعمه : اوماج و حسو با جگرهای ریش پیاده روان کرده از پیش پیش . بسحاق اطعمة. و حسوه [ حسو السلت ] نافع ینقی الصدر و ینفع من السعال الشدید. (ابن البیطار). و چون آماس گشاده شود، حسوها از آرد باقلی و کرسنه و آردنخود و خندروس سازند و با انگبین دهند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و حسوهای نرم باید چون کشکاب غلیظ با جلاب و روغن بادام و گوشتاب از گوشت بزغاله و قلیه ٔ کدو وقلیه ٔ خیار و ماش پوست کنده و اسفاناخ همه را با اندک گشنیز تر. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و اگر قوّه ضعیف باشد حسوی دهند تنک از آرد جو و باقلی و آرد نخود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
حسو. [ ح َس ْوْ ] (ع مص ) آب خوردن مرغ . حسا الطائردرست است، و شرب الطائر، غلط است . یوم کحسوالطیر؛ روزی کوتاه . ◄ حسو مرق ؛ اندک اندک آشامیدن شوربا را. آشامیدن . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (دهّار) (مهذب الاسماء). ◄ خشک شدن چیزی از باد سرد. (زوزنی ). ◄ دور شدن . (تاج المصادر). ◄ (اِ) آش آماج . (شرفنامه ٔ منیری ).