حسود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حسود. [ ح َ ] (ع ص ) بدخواه . (دهار). رشکور. رشک آور. رَشگن . رشگین . بدخواه وکینه رو. (مهذب الاسماء). بدسگال . (تاریخ بیهقی ). تنگ چشم . رشک بر. آنکه زوال نعمت کسی را تمنی کند. صاحب حَسد. کینه ور. بسیاررشگن . حاسد. رشکناک . غیور. کرمو (در تداول عوام ). ج، حُسد، حُسّاد، حُسود : چون ببینم ترا ز بیم حسود خویشتن را کلیک سازم زود. مظفری . حسودانت را داده بهرام نحس ترابهره کرده سعادت زواش . اورمزدی . حسودت در بد بهرام فیرون نظر زی تو ز برجیس فرارون . دقیقی . چو خواهشگری و نیازم نبود بر این برببستم زبان حسود. فردوسی . و [ غوزیان ] مردمانی شوخروی و ستیزه کارند و بددل و حسودند. (حدود العالم ). اگر خواهی اندوهگین نباشی حسود مباش . (منسوب با نوشیروان از قابوسنامه ). سودی نکند روشنی کار حسودش اصلی نبود، فربهی و کار ورم را. ابوالفرج رونی . مردم روزی نزید بی حسود دریا هرگز نبود بی نهنگ . مسعودسعد. توانم آنکه نیازارم اندرون کسی حسود را چه کنم کاو ز خود برنج در است بمیر تا برهی ای حسود کاین رنجی است که از مشقت آن جز بمرگ نتوان رست . سعدی . حسود از نعمت حق بخیل است و بنده ٔ بی گناه را دشمن می دارد. (گلستان باب هشتم چ فروغی ص ٢٠٥). ♦ امثال : اگر حسود نباشد جهان گلستان است . حسود نیاسود .
حسود. [ ح ُ ] (ع مص ) بد خواستن . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). تمنی کردن زوال نعمت کسی را. تمنی کردن نعمت و فضیلت کسی را یا زوال آن را از وی .