حش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حش . [ ح َش ش ] (ع اِ) آبخانه . بیت الخلا. حاجت جای . جای قضای حاجت بیرون شهر. (منتهی الارب ). پارگین . ادبخانه . آبخانه . قال : احمدبن خضرویة : القلوب جوالة اما ان تجول حول العرش و اما ان تجول حول الحش . (صفة الصفوة). و عطار بجای این عبارت عربی گوید: و گفت [ یعنی احمدبن خضرویه ] : دلها رونده است یا گرد عرش گرددیا پارگین . (تذکرة الاولیاء). ◄ خرمابن کوتاه نابالیده ٔ بی تیمار. ◄ درخت کوتاه که آب نخورده و پیراسته نشده باشد. ج، حشان . ◄ بستان . ◄ خرماستان . ج، حُشوش، حَشون .
حش . [ ح َش ش ] (ع اِ) چیز. گویند: الحق الحش بالأش ِّ، چنانکه گویند: الحق الحس بالحس ؛ یعنی الحق الشی بالشی ٔ؛ یعنی هر چیز را مقابلت بمثل کن . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ جای قضای حاجت بیرون شهر. (منتهی الارب ).
حش . [ ح ُش ش ] (ع اِ) بچه ٔ مرده در شکم مادر. بچه که درشکم مادر خشک شود و بمیرد. ◄ بستان . ◄ جای قضای حاجت بیرون شهر. (منتهی الارب ).