حفر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ) [ ع. ] (مص م.) کندن، گود کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ) [ ع. ] (مص م.) کندن، گود کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حفر. [ ح َ ] (ع مص ) کندن زمین . کندن [ چنانکه گودی چاهی را ] . (منتهی الارب ). کندن زمین را با آهنی چون بیل و کلند و امثال آن . (از منتهی الارب ).زمین کندن . (تاج المصادر بیهقی ) (منتخب از غیاث ). ♦ حفر بئر ؛ فروبردن چاه . گود کردن . فروکندن . حفر خرابه ها. ♦ حفر چیزی ؛ پاک کاویدن آن، چنانکه زمین را با آهن کنند. کاویدن . کاوش کردن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ حفر مراءة؛ آرامش با وی . ◄ لاغر کردن . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ حفر عنز؛ لاغر کردن ماده بز را. ◄ حفر ثری فلان ؛ تفتیش کار او کردن و بر آن واقف شدن . ◄ حفر صبی ؛ افتادن دندانهای شیری کودک . ◄ غیث لایحفره احد؛ باران که اقصای آن کس نمیداند. ◄ تباه شدن بن دندانهای . دمیدگی و تباهی بن دندانها. تباهی دندان . (مهذب الاسماء). شوخ گرفتن بن دندان . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ (اِمص ) کاوش .
حفر. [ ح َ ف َ ] (ع اِ) چاه فراخ دهانه . چاه فراخ . ◄ خاک که از حفره بیرون آرند. خاکی که از زمین کندن بیرون آید. (اقرب الموارد). ◄ آن جایگاه که آنرا کنند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ج، احفار. جج، احافیر. ◄ دمیدگی و تباهی بن دندان یا زردی آن . زردی که بر بیخ دندان برآید. (از اقرب الموارد). تباهی دندان . ج، احفار. (مهذب الاسماء).
حفر. [ ح َ ] (ع اِ)چیزی چون خزف زودشکن که به بن دندانها بندد برنگ زرد یا سیاه یا سبز و آنرا قلح نیز گویند. رجوع به تذکره ٔ انطاکی ج ٢ ص ١٥١، ١٥٢ و رجوع به ماده ٔ قبل شود. ◄ چاه فراخ دهانه . (اقرب الموارد). ◄ بیماری در چشم : و هرگاه که جراحت بپوست سوم برسد حفر گویند. [ در بیماریهای چشم ] . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی خطی کتابخانه ٔ مؤلف ورق ٢٨٧ ص ١).
مترادف و متضاد واژهدان
حفاری، کندن، گود کردن کاوش کردن، کاویدن کاوش