حفص
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حفص . [ ح َ ] (ع مص ) جمع کردن چیزی را. گرد کردن . ◄ انداختن چیزی را از دست . (منتهی الارب ). ◄ چیزی از دست افکندن . ◄ آرمیدن . (آنندراج ). ◄ (اِ) زنبیل چرمین . زنبیل کوچک از چرم که بدان چاه پاک کنند. (منتهی الارب ). دلو. دول . ج، احفاص، حفوص . مولوی در شعر کلمه را به فتح فاء آورده است ضرورت را : او همی خواهد کز این ناخوش حفص صد قفص باشد بگرد آن قفص . مولوی . ◄ بچه ٔ شیر. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب ).شیربچه . ◄ پوستین . ◄ دوکدان . ◄ قماش خانه . ◄ آن اشتر که قماش بر او نهند. (مهذب الاسماء).
حفص . [ ح َ ] (اِخ ) ابن عبیداﷲ الانصاری . مکنی به ابی عمر. محدث است .
حفص . [ ح َ ] (اِخ ) ابن سلیمان خلال، مکنی به ابی سلمه و ملقب به وزیر آل محمد. رجوع به ابی سلمه خلال حفص در همین لغت نامه شود.