حقوق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حقوق . [ ح ُ ] (ع اِ) ج ِ حُق . به معنی خانه های عنکبوت . ◄ ج ِ حقه . ◄ ج ِ حَق . (منتهی الارب ). حقها. سزاها. پاداشها. واجبات : دولت حقوق من بتمامی ادا کند هرگه که پیش شاه مدیحی ادا کنم . مسعودسعد. اگر مواضعحقوق به امساک نامرعی دارد بمنزلت درویشی باشد. (کلیله و دمنه ). و میمنه و میسره و قلب و جناح آنرا بحقوق صحبت و ممالحت و سوابق دوستی و مخالصت بیاراستند.(کلیله و دمنه ). از حقوق رعیت بر پادشاه آن است که هر یکی را بر مقدار خرد و مروت ... به درجه ای رساند. (کلیله و دمنه ). حقوق خدمت او بتفویض آن منصب به ادارسانید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٤٠). ناصرالدین جواب داد که ملک نوح پادشاهی بزرگوار است و اسلاف او را برکافه ٔ اسلام حقوق فراوان ثابت است . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٣٤). از حسن قیام بقضای حقوق انعام و اکرام که درباره ٔ او فرموده بود، توقع کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٤١). آه و زاری پیش تو بس قدر داشت من نتانستم حقوق آن گذاشت . مولوی .
حقوق . [ ح َق ْقو ] (اِخ ) (بمعنی حفره، خندق ). شهری بود که در حدود اشیر و نفتالی واقع بود. (یوشع ١٠:٣٤). و الاَّن آنرا یاقوق گویند و در طرف شمال دریای جلیل بمسافت ٧ میل به جنوب صفد مانده واقع است . (قاموس کتاب مقدس ).