حل شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حل شدن . [ ح َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) آب شدن . ◄ حل شدن مشکل ؛ مرتفع شدن آن : باش تا حس های تو مبدل شود تاببینی شان و مشکل حل شود. مولوی . ای لقای تو جواب هر سؤال مشکل از تو حل شود بی قیل وقال . مولوی .
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حل شدن . [ ح َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) آب شدن . ◄ حل شدن مشکل ؛ مرتفع شدن آن : باش تا حس های تو مبدل شود تاببینی شان و مشکل حل شود. مولوی . ای لقای تو جواب هر سؤال مشکل از تو حل شود بی قیل وقال . مولوی .