حلاجی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حلاجی کردن . [ ح َل ْ لا ک َ دَ ] (مص مرکب ) پنبه را از پنبه دانه جدا کردن و پاک کردن . فلخیدن . واخیدن . ◄ کنایه از حرفهای درشت گفتن، خواه بکنایه خواه صریح . (آنندراج ) (غیاث ). ◄ موشکافی و دقت کردن . (آنندراج ). ♦ حلاجی کردن امری ؛ روشن و هویدا کردن آن امر را. تشریح کردن . زیر و رو کردن مطلب : کاش حلاجی کند او را کسی خواجه ٔ ما هم کم از منصور نیست . عبدالغنی (از آنندراج ).