حلال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حلال . [ ح َل ْ لا ] (ع ص ) بسیار گشاینده ٔ گره . (غیاث ). ♦ حلال مشکلات ؛ مشکل گشای . بسته گشای . ◄ فروشنده ٔ روغن کنجد. (غیاث ).
حلال . [ ح َ ] (ع ص ) نقیض حرام . و به این معنی گاه بکسر اول آید. (از منتهی الارب ). جایز. سائغ. مباح . طیب . طیبه . (ترجمان القرآن ) : می جوشیده حلال است سوی صاحب رای شافعی گوید شطرنج حلال است بباز می و قمار و لواطه بطریق سه امام مر ترا هر سه حلال است هلا سر بفراز. ناصرخسرو. بسمل چرا حلال شد و مرده چون حرام این ز ابتدا نبود کنون بانتها شده ست . ناصرخسرو. در چشم همت تو کزو دور چشم بد سیم حلال بی خطر است و زر عیار. سوزنی . چو شیر مادر خون پدر حلال کنی بگاه کینه اگر دست برپدر یابی . کمال اسماعیل . حلالش باد اگر خونم بریزد که سردر پای او خوشتر که بر دوش . سعدی . ترا ملامت رندان و عاشقان سعدی دگر حلال نباشد که خود بلغزیدی . سعدی . ♦ حلال خوار ؛ مشروع و مباح خوار: مردار بسگان رسید و حلال بحلال خواران . (تذکرة الاولیاء). ۩ کناس در محاوره ٔ هندیان . ♦ حلال خور ؛ مال مشروع خور. ۩ کناس . ♦ حلال خواری ؛ چیز حلال و مباح خوردن : اعتمادی زیادت از حد برحلال خواری و کم آزاری او کردند. (المضاف الی بدایع الازمان ). ♦ حلال داشتن ؛ حلال شمردن : دوستی با تو حرام است که چشمان خوشت خون عشاق بریزند و حلالش دارند. سعدی . ♦ حلال زادگی ؛ پاک زادی . ♦ حلال زاده ؛ پاک زاده . پاک زاد. خلف الصدق . ولد حلال . مقابل ِ حرام زاده : بزرگوار جهان خواجه ٔ بلند نسب خنک روان پدر زین حلال زاده پسر. فرخی . ♦ حلال شدن ؛ روا شدن . مباح شدن . حل . (تاج المصادر بیهقی ) : بسمل چرا حلال شد و مرده چون حرام این زابتدا نبود کنون بانتها شده ست . ناصرخسرو. بر من اگر حرام شد وصل تو نیست بوالعجب بوالعجب آنکه خون من برتو چرا حلال شد. سعدی . ♦ حلال کردن ؛ جایز گردانیدن . مباح گردانیدن . بحل کردن : من حلاش کردم ار خونم بریخت من همی گفتم حلال او می گریخت . مولوی . گفت کابین و ملک و رخت و جهیز همه پاکت حلال کردم خیز. سعدی . ای خضرحلالت نکنم چشمه ٔ حیوان دانی که سکندر به چه محنت طلبیده ست . سعدی . جماعتی که نظر راحرام میدانند نظر حرام بکردند و خون خلق حلال . سعدی . ۩ سربریدن حیوان مأکول اللحم . کشتن بوجه شرعی حیوانی را. ♦ حلال گر ؛ محلل : سوگند چون خوری به طلاق سه گانه خور تا من شوم حلال گر آن مطلقه . سوزنی . رجوع به محلل شود. ♦ حلال گشتن ؛ حلال شدن : ای روزگار چونکه نویدت حلال گشت ما را و گشت مال حلالت همی حرام . ناصرخسرو. ♦ حلال گوشت ؛ حیوانی که گوشت آن حلال و خوردنش رواست . ♦ حلال وار و حلال واری ؛ (اصطلاح بازاریان ) بصورت حلال . بطور حلال : گویند: حلال واری و حلال وار تومانی ده شاهی نفع ماست . ♦ سیم حلال : داری دو کف دو کفه ٔ شاهین مکرمت بخشندگان سیم حلال و زر عیار. سوزنی . ◄ کسی که از احرام بیرون آمده باشد. (از منتهی الارب ). و نگویند حال ّ اگر چه موافق قیاس است . (منتهی الارب ). ◄ (اِ) در تداول عوام، شوی . زوج . ◄ زن . زوجه . (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ مصطکی، و آن صمغی باشد که علک رومی خوانند. (برهان ). ◄ نی بوریا. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ (مص ) حلال شدن . (ترجمان عادل ). روا شدن . ◄ از حرام بیرون آمدن . (ترجمان عادل ). ◄ ماههای حلال تمام ماههای سال است بجز ذوالقعده و ذوالحجه و محرم و رجب .
حلال . [ ح ِ ] (ع اِ) مرکبی است زنان را. ◄ متاع پالان شتر.(منتهی الارب ). متاع الرحل . (اقرب الموارد). ◄ گروهی از مردم که بجایی فرودآمده باشند. ◄ ج ِ حُلَّه . (منتهی الارب ). رجوع به حلة شود.