حلاوت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حلاوت . [ ح َ وَ ] (ع مص ) حلاوة. شیرین گردیدن . شیرین شدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر. فرخی . بیازمای چو شاهان حلاوت و تلخی حلاوت لب معشوق و تلخی بکماز. سوزنی . اگر حلاوت مستی بدانی ای هشیار بعمر خود نکنی یاد پارسایی باز. سعدی . ♦ حلاوت داشتن ؛ شیرینی داشتن . شیرین بودن : از حلاوتها که دارد جور تو وز لطافت کس نیابد غور تو. مولوی . این حلاوت که تو داری نه عجب کز دستت عسلی پوشد و زنار ببندد زنبور. سعدی . ♦ حلاوت یافتن ؛ شیرین گردیدن : چو خواهی که گویی نفس در نفس حلاوت نیابی ز گفتار کس . سعدی . ◄ خوش آمدن بچشم . خوش فرودآمدن در دل . (منتهی الارب ). و به این دو معنی از باب «سمع» آید و از باب «نصر» به معنی شیرین گردیدن است . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ بخیر و منفعت رسیدن . (از منتهی الارب ). ◄ (اصطلاح صوفیه ) حلاوت نزد صوفیه ظهور انوار را گویند که از راه مشاهده حاصل آید مجرد از ماده . (از کشاف اصطلاحات الفنون ).