حملة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حملة. [ ح َ ل َ ] (ع اِ) آهنگ بر دشمن در جنگ . (منتهی الارب ). صولت : بهر حمله ای قارن رزم ساز بیفکند صد گرد گردن فراز. فردوسی . بیک حمله از جایشان بگسلد چو بگسستشان بر زمین کی هلد. فردوسی . ♦ حمله آوردن ؛ حمله بردن : یکی حمله آورد کافور سخت بر آن بارورخسروانی درخت . فردوسی . یکی حمله آورد رستم چو کوه به تنها تن خویشتن بی گروه . فردوسی . ♦ حمله بر ؛ حمله برنده . حمله کننده : بارکش چون گاومیش و حمله بر چون نره شیر گامزن چون ژنده پیل و بانگ زن چون کرگدن . منوچهری . ♦ حمله بردن ؛ حمله کردن : چنان گفت پیران که حمله برید فرامرز را در میان آورید. فردوسی . سوی لشکر رو میان حمله برد بزرگش یکی بود با مرد خرد. فردوسی . و زان پس ابر میمنه حمله برد عنان باره ٔ تیزتک را سپرد. فردوسی . ♦ حمله دار . رجوع به این کلمه در ردیف خود شود. ♦ حمله کردن ؛ حمله بردن : یاسمن آمد به مجلس با بنفشه دست سود حمله کردند و شکسته شد سپاه بادرنگ . منجیک . کشیدند شمشیر کین همگروه یکی حمله کردند مانند کوه . فردوسی . ♦ حمله گیری ؛ کنایه از تحمل وحمله ٔ حریف . (غیاث ). و در بهار عجم آمده حمله کردن حریف بر حریف . (آنندراج ). ♦ حمله ور شدن ؛حمله بردن . ♦ امثال : از شیر حمله خوش بود و از غزال رم . ◄ آنچه باربر در یک مرتبه حمل کند. (اقرب الموارد). اسم است مرّت را. (منتهی الارب ). ◄ در تداول عوام، بیماری صرع : حمله ای ؛ مصروع . غشی . ♦ حمله گرفتن ؛ مبتلی به غشی یا صرع شدن . ◄ (مص ) کرّ در حرب . یرش . یورش بردن بر کسی در جنگ . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). آهنگ کردن بجنگ و بازگردیدن بر دشمن برای زدن یا راندن . و عدو افکن از صفات اوست و با لفظ ساختن و کردن و آوردن و انگیختن و بردن مستعمل . (آنندراج ). ◄ در مشقت انداختن خود را. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ (اصطلاح تصوف ) خارج شدن نفس انسانی است به کمال ممکن آن بر حسب نیروی نطقی و عملی آن . (از تعریفات ).
حملة. [ ح ِم ْ / ح ُ ل َ ] (ع مص ) نقل کردن و رفتن از جایی بجایی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
حمله . [ ح َ م َ ل َ ] (ع ص، اِ) ج ِ حامل : حملةالعرش ؛ بردارندگان عرش . (مهذب الاسماء). حمله ٔ قرآن : اشراف امتی حملة القرآن .