حوالة
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(حَ لِ یا لَ) [ ع. حوالة ] نک حوالت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(حَ لِ یا لَ) [ ع. حواله ] نک حوالت.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
حوالة. [ ح َ ل َ ] (ع اِ) تمسک و برات و سفته . (ناظم الاطباء). برات که بدائنان دهند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). مشتق است از تحول بمعنی انتقال و در شرع نقل دین و تحول آن است از ذمه ٔ محیل به محال علیه . (تعریفات ). ◄ کفالت . (منتهی الارب ). ◄ مأموریت . ◄ حبس و قید. ◄ امانت اموال . (ناظم الاطباء). ◄ (مص ) گردانیدن نهری بسوی نهر دیگر. (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ سپردن . و با لفظ کردن مستعمل . (آنندراج ). و با شدن پذیرفتن، دادن و کردن صرف شود. ادای وام وامخواه از وام دار خویش خواستن بکتابت یا بقول . (یادداشت مرحوم دهخدا). و در اصطلاح، عقدی راگویند که بموجب آن طلب شخصی از ذمه ٔ مدیون بذمه ٔ شخص ثالثی منتقل می گردد. مدیون را محیل، طلبکار را محال و شخص ثالث را محال علیه گویند. (از قانون مدنی ). ♦ حواله آوردن . ♦ حواله بردن ؛ حواله را بکسی دادن . ♦ حواله پذیرفتن ؛ حواله قبول کردن . احتیال . (زوزنی ) : نپذیرد ز کس حواله ٔ رزق که ضماندار رزق یزدان است . خاقانی . ♦ حواله دادن ؛ حواله کردن . ♦ حواله شدن ؛ منتقل شدن . (ناظم الاطباء). ۩ معتمد گشتن . ♦ حواله کردن ؛ قوت دادن شخص را که مطالبه ٔ دین کند. ۩ بعهده سپردن و سفارش کردن . (ناظم الاطباء) : نیکی و بدی که در نهاد بشر است شادی و غمی که در قضا و قدر است با چرخ مکن حواله کاندر ره عشق چرخ از تو هزار بار بیچاره تر است . خیام . نظری بکار من کن که ز دست رفت کارم بکسم مکن حواله که بجز تو کس ندارم . عطار. کردم حواله با کرمت عذر خویش را خود به که داند از کرمت اعتذار را. سلمان ساوجی . ۩ زدن . (ناظم الاطباء). ۩ شمشیربازی کردن . (ناظم الاطباء). ۩ قراول رفتن . (ناظم الاطباء). ♦ حواله گاه ؛ جای سپردن حواله . (آنندراج ) : بیرون تر از این حواله گاهی است کانجا بطریق عجز راهی است . نظامی . جز آستان توام در جهان پناهی نیست سرمرا بجز این در حواله گاهی نیست . حافظ. ۩ مقام تفرج که گرداگرد شهر باشد. (ناظم الاطباء). ♦ امثال : حواله ٔ روی یخ ؛ حواله ٔ دروغی . حواله ٔ سر خرمن ؛ مسامحه کردن در پرداخت دین . دست بر سرکردن طلبکار.
مترادف و متضاد واژهدان
برات حوالت واگذاری، محول
واژگان فارسی سره واژهدان
واگذاری، سپرده، چک، برات