حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۸۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نتیجهای که زافکار نیم جان من است وبال چشم و دماغ و تن و توان من است به روزنامه سودای من چنین منگر مداد او همه از مغز استخوان من است روانی سخن از سرعت تفکر نیست که قطره قطره خون از رگ روان من است عذوبت سخن ازآب سیل چشمم خاست مداد سوخته از خامه روان من است مراد من ز سخن طمطراق نیست بلی غرض تسلی مرغ دل تپان من است عجب مگر سر من در سر زبان نشود یقین نهام که چنین است در گمان من است از آن که میشود از شیوه سخن معلوم که آفت سرمن در سر زبان من است چنین لطیف و گوارنده میوه سخنی غذای اهل دل است و بلای جان من است به کنج سینه من گنج شایگان و ازو رسد به منفعتی هر کس و زیان من است به شب چو خواب نمییابم از هجوم خیال زحل قیاس گرفتم که پاسبان من است به روز چون سرخودنیستم چنان پندار که زهره طرب انگیز میزبان من است شنیدهای که شود در سرکسان سودا سری که در سر سودا شده است آن من است کنون که در سر سودای فکر کردم سر چه سود اگر سر گردون برآستان من است امان نمیدهدم یک زمان تکلف عشق مگر خود این همه تکلیف در زمان من است کمان ابروی خوبان کشیدمی وقتی کنون به قوت بازوی من کمان من است جواهری که کمر وار برمیان بستم نثار کرده چشم گهرفشان من است سواد کز پی شعر نغولهشان کردم سیاه کرده انفاس پر دخان من است بسی به وصف لب لعل کان جان کندم هنوز عادت جان کندن امتحان من است ازین سپس من و ترتیب مسکرات الوجد که گنج خانه سر دل نهان من است اگر تفرج مجنون به نجد بود اکنون تفرجی ست که در وجد داستان من است خبرز نام و نشان درمقام وجدم نیست همین که نام نزاری برد نشان من است غم وجود و عدم نیست هر چه بود و نبود که داند آن که چه در سر کن فکان من است به هرزه هم متلاشی نمیتواند شد وجود من که ز جود خدایگان من است