حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۸۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر رقیبش دشمن جان است رضوان من است ورهمه مالک بود در راه او جان من است آب حیوانی کزو شد زنده جاوید خضر گر زمن پرسند خاک کوی جانان من است من چه غم دارم اگر بر چشم اهل روزگار ترک نام و ننگ دشوار است آسان من است از بهشت و دوزخ ار خواهی نشانیای پری روزهای وصلت و شبهای هجران من است مذهب من نیست بودن قابل زهد و ورع پند دانشمند ننیوشم که نادان من است کفر مطلق نیست میگویند جز در زلف دوست حلقهای زآن زلف میخواهم که ایمان من است نیست در فرمان من دانی که دل در اصل نیست چون کنم دعوی که دل در تحت فرمان من است درد دارم درد آه از درددلای دوست دوست چون کنم هم دردی درد تو درمان من است مطربی دیگر ندارم در تماشا گاه وصل زاری مسکین نزاری صوت و الحان من است