حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای با جفا در ساخته با ما نمیسازی چرا روزی، شبی، وقتی، دمی، با ما نپردازی چرا با غمزگان مست گو، صلح است ما را با شما بر زه کمان کردن که چه، وین ناوک اندازی چرا گر نیستی در خون من، خصم دل مجنون من از زلف طراری که چه، وز غمزه طنازی چرا آشفته چون من بلبلی بر گل ستان روی تو افتاده در بند قفس با این خوش آوازی چرا سر پیش حکمت بر زمین، داریم و نامت بر نگین بر عاجزان ممتحن این گردن افرازی چرا نا کرده از شهد لبت روزی به عمدا چاشنی شبهای تا روزم چو شمع از سوز بگدازی چرا با آن که داری روز و شب، با من مصاف و عربده من صلح را در میزنم تو جنگ آغازی چرا گه انتظارم میدهی گه نا امیدم میکنی با چون نزاری والهی این بل عجب بازی چرا